#مدال_خورشید_پارت_208
ـ اِ! خب پس اگه این طوره، تاریخ نگارتون هوش و اطلاعاتشو از بابا محمدش گرفته! رامینم شجاعت و وظیفه شناسیشو از من به ارث برده!
اردشیر شایسته عصایش را به زمین کوبید و اولین کلماتش را گفت:« خب منم این همه سال نوه هامو تربیت کردم! »
عالیجناب سپهر هم وارد بحث شد:« خب منم بهشون قدرت دادم! » پارسا عصبانی شد:« بس کنین دیگه! این طوری که شما میگین انگار من هیچ کاری نکردم! »
لیلی پوزخند زد:« پس حالا می فهمی مهم نبودن چه حسی داره. » پارسا بی تفاوت گفت:« نه نمی فهمم. چون هنوز قبول دارم که خیلی مهمم. »
بهرنگ اعتراض کرد:« بسه دیگه تمومش کنین! پاشیم بریم به زندگیمون برسیم! شما که انقدر ادعا می کنین بچه هاتونو دوست دارین، می دونین آخرین باری که درست و حسابی استراحت کردن کی بوده؟! ولشون کنین دیگه! »
والدین بچه ها به وضوح عذاب وجدان گرفتند؛ تا می توانستند عذرخواهی کردند و بعد از انجام یک مراسم خداحافظی چند دقیقه ای، از بچه ها قول گرفتند که بروند خوب بخوابند و بعد هم شادان را دنبال خودشان کشیدند تا مزاحم چهار همسفر نشود. سکوت که در کتاب خانه برقرار شد، رامین گفت«: خب دیگه! ما هم بریم بخوابیم! » پریا غر زد:« من حال ندارم برم اتاق خودم! »
ـ اینجا که نمیشه خوابید! زمیناش از کاشی سفته و مبل هاشونم که دو نفرست. ما با این قد و قوارمون رو هیچ کدومشون جا نمیشیم!
لیلی گفت:« من که به شخصه دارم از خستگی می میرم. اون قدر که توی دهنه ی کوه آتشفشان یا یخچال های سرد قطبی هم می تونم راحت بخوابم. »
پارسا در حالی که تشبیهات عجیب و غریب لیلی را توی ذهنش تجزیه و تحلیل می کرد، یکی از تشکچه های مبل را از جا کند و روی زمین انداخت. بعد همان جا جلوی مبل دراز کشید و چشمانش را بست.
رامین با هیجان فریاد زد:« ایول بهت رفیق! » و از مبل دیگری، تشک دیگری جدا کرد، روی زمین انداخت و سرش را روی آن گذاشت. سمت راست پارسا خوابیده بود. پریا هم جایش را کنار برادرش پهن کرد. چند ثانیه بعد، لیلی هم کنار رامین دراز کشید.
پارسا عذاب وجدان داشت؛ با همان چشمان بسته آرام پرسید:« هی لیلی... خوبی؟ » تا چند ثانیه جوابی نشنید و فکر کرد که تاریخ نگار بد اخلاقشان خوابیده، ولی صدای آرامَش آمد:« چیزی نیست! »
romangram.com | @romangram_com