#مدال_خورشید_پارت_207


پارسا گفت:« خب صحبتات باعث شد من نقشه ی شادی و پریا رو بفهمم. »

ـ اینم اهمیتی نداشت.

پارسا خیلی رک و پوست کنده گفت:« خب پس فکر کنم واقعاً بود و نبودت فرقی نداشت. »

ـ خیلی خیلی ممنون!

آویسا خم شد و در گوش اشکان گفت:« لیلی ناراحت شد! » اشکان زمزمه کرد:« خب چیکار کنم؟! »

ـ یه کاری بکن بحث عوض شه!

و اشکان برای راضی کردن آن دخترک بدقلق هم که شده، دستش را بالا برد و در هوا تکان تکان داد:« اجازه! اجازه! منم از پشت پرده نظارت می کردم! کار من از همه مهم تر بود! »

آویسا جیغ زد:« منم کمک کردم! » بهرنگ از قالب خشک و جدی اش بیرون آمد و اعتراض کرد:« خب پس اگه این طوره، معجونای من بودن که نجاتشون دادن! »

سیما خانم گفت:« منم زحمت کشیدم و پارسا رو به دنیا آوردم! »

ـ منم رامینو به دنیا آوردم!


romangram.com | @romangram_com