#مدال_خورشید_پارت_205


ـ چرا ولی خب زخمی شده بودم! حالم بد بود!

ـ خب منم داشتم له می شدم!

پریا هم وارد شد:« من که کلاً بیهوش بودم! » شادان دستش را بالا برد و با سرخوشی فریاد زد:« اجازه! من کاملاً خوب بودم و همه چیو دیدم! » رامین خندید:« من که چشمام سیاهی می رفت. آخراشو دیگه از روی صداهایی که می شنیدم تعریف کردم. »

مهسا خانم زد توی صورتش. جیغ کشید:« مادر بمیره الهی! کتکت زدن؟! » رامین سرش را به علامت منفی تکان داد و سعی کرد مادرش را آرام کند. شادان با خنده گفت:« نترسین خانوم فرهنگ! دعوا نمک زندگیه! »

پریا خم شد و در گوش رامین گفت«: می دونی... فکر نکنم اون قدر ها هم حالش خوب بوده خوب بوده باشه! » رامین خندید.

بیژن شایسته نگاهی مهربان به دختر بزرگش انداخت و گفت«: دختر خودمه! اولین دلیل زنده بودن این چهار نفر و پیدا شدن مدال. » شادان اعتراض کرد:« ولی بابا! معجونا همه کار بهرنگ بود! تازه، اون بود که کمک کرد ورود به سرزمین ممنوعه واسه خود دیوها هم قدغن بشه! »

بیژن نگاهی آمیخته با تحسین و تشکر به بهرنگ کرد و رو به شادان گفت«: ولی هنوز دختر فداکار خودمی. » بعد رو به پسرش برگشت.

ـ پسرم هم که دیگه تو هوش و ذکاوت لنگه نداره!

پارسا قرمز شد و گفت:« باهوش تر از منم هست! » پدرش خندید. پریا از جایش بالا پرید و جیغ جیغ کرد:« منم کلی با گل و بلبل حرف زدم تا راهو پیدا کنیم! » پدر و مادرش نگاهی سرشار از عشق به کوچکترین فرزندشان انداختند.

پریا شانه های رامین را گرفت و تکان تکان داد:« رامینم بود! رامین از همه مهم تر بود! » مهسا خانم گفت:« الهی من پیش مرگ یه دونه پسرم بشم! » محمد موهای پسرش را به هم ریخت و خندید.


romangram.com | @romangram_com