#مدال_خورشید_پارت_204
همه با اخم به طرف پارسا برگشتند؛ حتی عالیجناب سپهر. پارسا شوکه شد و فریاد زد:« چیه؟! » کسی چیزی نگفت.
پارسا اعتراض کرد:« اون شروع کرد! مال من فقط واکنش دفاعی بود! » هنوز همه ساکت بودند. ناگهان شادی زد زیر خنده.
ـ وای... وای پارسا گورتو با دستای خودت کندی!
همه زدند زیر خنده؛ البته به جز رامین، پریا، و اشکان و دستیارش؛ چون آن ها تنها کسانی بودند که می دانستند این اعلان جنگ چقدر می تواند خطرناک باشد. لیلی با اخم داد زد:« بسه دیگه! » و بعد از این که سکوت کاملاً برقرار شد، وقایع نامه را به بغل دستی اش داد و گفت که آن را به عالیجناب بدهد، و عذرخواهی کرد از این که خودش نمی تواند بلند شود. معده اش حسابی درد گرفته بود و دنده هایش انگار داشتند از جا بیرون می زدند، ولی نمی خواست کسی بداند. یک شوخی کوچولو بود؛ لازم نبود کسی بفهمد چقدر زیاد دردش گرفته.
پادشاه قبایل حقیقی، وقایع نامه را گرفت، جلدش را نگریست و سپس رو به جمع گفت:« خب... پارسا همه چیزو برای من تعریف کرده؛ مو به موی سفر و این که چطور از دست دیوها فرار کردن؛ ولی فکر کنم بهتر باشه واسه شما هم تعریف کنه، نه؟! »
همه با خوشحالی تأیید کردند، ولی چهره ی آن پسر آن قدر خسته بود که کمی به تردید افتادند. رامین که بی حالی و تنبلی همیشگی دوستش را دید، اعلام آمادگی کرد:« من تعریف می کنم. » بعد به پارسا نگاه کرد و بهترین دوستش را دید که زیر لب از او تشکر می کند. رامین سرش را با لبخند تکان داد و این طور شروع کرد:
« خب، فکر نکنم شرح سفرمون تا قلمرو ممنوعه اون قدرا جذاب باشه، پس فقط از اون جا به بعدو می گم. وقتی می خواستیم از اونجا بیایم بیرون، پارسا نگهمون داشت و گفت که حدس میزنه دیوها چسبیده باشن به درِ تونل؛ پس هیچ راهی نیست که دزدیده نشیم. امکان این که از پری ها شکست خورده باشن هم خیلی کم بود، چون دیوها احتمالاً سپاه بیشتری می فرستادن یا اون قدر حواسشون جمع بود که پری هارو از تونل دور کنن. تو این وضعیت که هیچ راهی به جز دزدیده شدن نداشتیم، پارسا تصمیم گرفت لااقل کاری کنه که حتی الامکان کمترین آسیبو ببینیم، یا حداقل اون قدر زمان بخریم که همون جا پیش دیوها یه جور نقشه ی فرار بکشه. »
نفس عمیقی کشید.
ـ این بود که با کمک معجونای شادی یه جور تغییر قیافه درست کردیم. من شدم پارسا، شادان خانوم شد من، و پارسا شد یه سنجاب کوچیک توی جیب پریا. عصارو هم تبدیل کردیم به یه تیکه چوب. و بعد از اون، وقتی توی یه جای بسته بیدار شدیم، به کسی که فکر می کردن پارساست حمله کردن. توی اون مدت هم... پارسا رفت و الماس رنگین کمانو از جیب وزیرشون برداشت؛ دوباره به شکل اول خودش برگشت و بنگ!
دستانش را به هم کوبید و ادامه داد:« دیو رو مسموم کرد! بعدش با الماس رنگین کمان برگشتیم. »
همه با خوشحالی و هیجان دست زدند، ولی لیلی با بی حوصلگی گفت:« خیلی مزخرف و خلاصه تعریف کردی. اصلاً احساساتم برانگیخته نشد. » پارسا با خنده گفت:« مگه خودت اونجا نبودی؟! »
romangram.com | @romangram_com