#مدال_خورشید_پارت_203


اشکان چشمانش را در حدقه چرخاند؛ هیجان این دخترک را هیچ چیز نمی توانست رام کند، پس فقط به یک لبخند و سر تکان دادن اکتفا کرد.

بهرنگ دنباله ی بحث را گرفت:« ولی نه... واقعاً بدون عینک حدوداً سه برابر خوش قیافه تر میشی. جدی میگم. »

پارسا لبخندی زد، ولی صدای دختری که از سمت پله ها به سمتشان می آمد، خوشحالی اش را کور کرد:

ـ صفر ضربدر سه مساوی میشه با صفر!

بعد دلش را گرفت و غش غش خندید. پارسا اخم کرد، برگشت و رو به لیلی که به طرف صندلیِ خالیِ کنار برادرش می رفت، گفت:« تو حرف نزن بیش فعال! »

ـ به من میگی بیش فعال؟! حقته یه جوری بزنم که تا سه سال به جلبکای توی استخرتون سلام بدیا!

بهرنگ در گوش شادان زمزمه کرد:« این بد و بیراهای عجیب غریبو از کجای مغزش در میاره؟! » شادان خندید.

پارسا پوزخندی زد و گفت:« بیا بزن ببینم جرئتشو داری یا نه! » لیلی درجا به وقایع نامه ی توی دستش نگاهی کرد، بعد بدون فکر، آن را به طرف پارسا نشانه گرفت. کمتر از یک ثانیه بعد، وقایع نامه داشت توی هوا پرواز می کرد و به طرف سر پارسا می رفت.

خوبیِ داشتن آن عصای طلایی، این بود که جادویش کم کم در بدن صاحبش نفوذ کرده بود؛ پارسا دیگر می توانست بدون آن عصای جادویی هم کم و بیش از قدرتش استفاده کند، و این چیزی بود که از بقیه مخفی نگه می داشت؛ ولی الان دیگر وقت پنهان کاری نبود. کمی دیر می جنبید، به سمت خدا پرواز می کرد.

دستش را رو به روی صورتش نگه داشت، وقایع نامه ی هزار صفحه ای سنگین، به سپر نورانی و طلایی خورد، کمانه کرد و با سرعتی دو برابر، به شکم لیلی برخورد کرد. تاریخ نگار قبایل حقیقی، خم شد و خودش را گلوله کرد. هیچ صدایی ازش در نمی آمد. همه با نگرانی به لیلی خیره شده بودند که ناگهان سرش را بالا آورد و با بغض رو به پارسا نالید:« درد گرفت! »


romangram.com | @romangram_com