#مدال_خورشید_پارت_202
ـ حالا می سازم تا چشمت درآد!
شادان با لحنی متفکرانه، در حالی که انگشتش را به لبه ی فنجانش می کشید گفت:« خب کتابخونه ی عمارت تاریکه و هیچ کس توش نمیره، واسه همینم جای خوبی واسه تفکره. ولی اگه گلخونه رو بسازین، همه شیرجه می زنن توش و اون قدر شلوغ میشه که حتی نمی تونی واردش بشی. »
اشکان تأیید کرد:« آره. اصلاً نمی تونی آرامش داشته باشی. »
رامین کمی فکر کرد و بعد گفت:« راستی... پارسا تو از کی تا حالا این قدر به جاهای روشن و دل باز علاقه پیدا کردی؟ » همه لحظه ای سکوت کردند، بعد منفجر شدند.
ـ آره... از کی تا حالا؟!
ـ تو که توی نور سردرد می گرفتی!
ـ مگه همیشه نمی گفتی از جاهای باز خوشت نمیاد؟!
ـ راستشو بگو! اعتراف کن!
پارسا عصبانی شد و فریاد زد:« ســـــاکـــــت!!! » همه ناگهان نشستند. ناجی قبایل حقیقی شقیقه اش را مالید و آرام گفت:« فقط می خوام تا حد ممکن، مجبور نباشم از این استفاده کنم. » بعد عینک را از چشمش برداشت.
سیما خانم دستش را بر قلبش گذاشت و با لحنی مهربان گفت:« الهی دورت بگردم! بدون عینک نرو بیرون چشمت می زنن! » اشکان خندید:« دارن مسخره ت می کنن! »
آویسا قرمز شد و با آرنج محکم به پهلوی اشکان زد. وزیر اعظم قبایل حقیقی به خود پیچید و ناله کرد:« اوخ اوخ اوخ... تو چرا جدیداً انقدر پررو شدی...؟! » آویسا دست به سینه شد و با اخم گفت:« دلم می خواد! فکر نکن چون زیر دستتم می تونی هر چی دلت خواست در حضور من بگیا! حرفات باید اول توسط من بازبینی بشه! »
romangram.com | @romangram_com