#مدال_خورشید_پارت_201


ـ ولی هنوز هم شادان شایسته ای! گوشات دلیل نمیشه که دیگه عضوی از خانواده ی ما نباشی! مگه نه پارسا؟!

پارسا دست به سینه به درختی تکیه داد، چشمانش را بست و با لبخند گفت:« بلی. » پریا خنده ای دلنشین کرد و به برادرش خیره شد؛ بعد دستش را دراز کرد و آرام پرسید:« بریم ملحق بشیم؟! » پارسا به دست خواهرش نگاهی کرد. کمی سرخ و سفید شد و بعد رویش را برگرداند.

ـ بریم!

دستش را در دست خواهرش گذاشت. پریا از ته دل خندید و دست پارسا را فشرد. و لحظه ای بعد، پنج نفر، روی چمن های پشت قصر قبیله ی مادر، در کنار هم نشسته بودند، با چشمانی بسته و دستانی که دور همدیگر حلقه شده بود.

فصل بیست و دوم: همه چیز فرق دارد...

تقریباً ساعت چهار بعد از ظهر بود که سیزده نفر، در گلخانه ی زیبا و روشن بالای کتابخانه، یا بهتر است بگوییم بالاترین نقطه ی قصر، دور میزی نشسته بودند و منتظر بودند خدمتکارها، چای و شیرینی و این جور چیزهایشان را بگذارند و بروند.

خدمتکارها رفتند، و ارباب سپهر با لبخند رو کرد به دوازده نفر رو به رویش؛ اشکان، آویسا، بهرنگ، خانواده ی شش نفره ی شایسته، و خانواده ی فرهنگ، به جز لیلی که باز هم بی خبر، گم و گور شده بود.

اشکان فنجان چینی اش را بالا برد و گفت:« هیچ چیز اندازه ی یه عصرونه ی خوب توی گلخونه به آدم نمی چسبه. » همه تأیید کردند. پارسا لبخندی زد و گفت:« راستش، اگه پدرجان اجازه بدن، شاید بشه یه همچین چیزی هم توی عمارت خودمون بسازیم. اونجا جای بهتریه واسه مطالعه و تفکر. آدم دلش می گیره توی اون تاریکی کتابخونه ی خودمون. »

آویسا با صدای بلند و هیجان زده ی همیشگی اش گفت:« هه! تو اون یه وجب خونه می خواین از این گلخونه های خوشگل بسازین؟ خوابشو ببینی! »

پارسا به جلو خم شد.


romangram.com | @romangram_com