#مدال_خورشید_پارت_200

ـ این تن بمیره نرو پارسا! اوضاع خطرسناکه بدجور!

پارسا برگشت و با خنده گفت:« پس کمک می خواین! » دوباره به درخت تکیه داد:« بذار ببینم مشکل از کجاست... » بعد از چند ثانیه بشکنی زد، انگشتانش را به هم قلاب کرد و دستانش را به سمت بالا کشید. نفسی تازه کرد و گفت:« خب، در مورد شادان باید بگم که... » مادرش با شنیدن کلمه ی شادان دوباره زد زیر گریه. پارسا کلافه شد؛ باید این مسخره بازی ها را هر چه زودتر تمام می کرد. پس کلماتش را با لحنی تند و نگاهی عاقل اندر سفیه شلیک کرد:

ـ شادان زمانی که بچه بوده ترکتون کرده، فقط به خاطر این که می خواسته برادرشو نجات بده. فداکاری که گناه نیست و شما هم حق ندارین سرزنشش کنین. در مورد برنگشتنش هم باید بگم که هر کسی حق داره از دست بعضیا عصبانی بشه. منم اگه جای شادان بودم و بهم نمی گفتن که برادر عزیز تر از جونم ممکنه توی یه ماجرایی کشته بشه، اون قدر عصبانی می شدم که حداقل تا یه ماه نخوام والدینمو ببینم. والدینی که عاشقشونم.

نفس عمیقی کشید و شقیقه هایش را مالید.

ـ و در مورد نیومدنش، این که نخواست شمارو ببینه... فکر می کنین یه خجالت ساده کافی نیست؟! همین خجالت و پشیمونیش برگشتنشو تا چند ماه عقب انداخت، و بعد هم به این دلیل نخواست شمارو ببینه که دوست داشت با دست پر بیاد و ازتون عذرخواهی کنه. می خواست مطمئن بشه که شما ردش نمی کنین. این همه مدت نذاشت ببینینش، خودشو تو یه خونه حبس کرد و معجون سازی یاد گرفت تا وقتی برادرشو نجات داد... فقط و فقط همون موقع... بیاد و ملاقاتتون کنه که به خاطر منم که شده ببخشینش. درسته که خیلی نقشه ی احمقانه ای بوده، ولی خب بخشش از بزرگان است.

پارسا سخنرانی اش را تمام کرد و هوا را با شدت داخل داد. تک سرفه ای کرد و بعد با لبخند گفت:« خب دیگه! پاشین روبوسی کنین تموم شه بره! » ولی شادان و والدینش تکان نخوردند. شادان هنوز سرش پایین بود؛ و پدر و مادرش هم همان جا روی چمن ها نشسته بودند و به دختر بزرگشان نگاه می کردند؛ نگاه هایی گنگ و نامفهوم... مخلوطی از عشق، غم، عصبانیت، حسرت و حتی شادی.

پارسا و پریا کلافه شدند؛ پریا به طرف خواهرش رفت، دستش را کشید و سعی کرد بلندش کند. پارسا هم همین کار را با پدر و مادرش کرد؛ تمام تلاششان را کردند تا سه نفر بالاخره بلند شدند. به طرف هم رفتند، بی آن که حتی به یکدیگر نگاهی بیندازند.

طاقت شادان تمام شد؛ سرش را بالا گرفت و دوید؛ به آغوش مادرش پناه برد، دستانش را دور کمر مادری که بیش از سنش شکسته شده بود، حلقه کرد و سرش را روی شانه اش گذاشت. پس از هفده سال، حالا داشت مادرش را می دید؛ پدرش را؛ کسانی که بیش از تمام دنیا دوستشان داشت و فقط به خاطر یک حماقت بچگانه، حماقتی که تا بیست و سه سالگی اش هم ادامه داشت، نخواسته بود ببیندشان.

پدرش هم آمد، دستانش را دور همسر و فرزند بزرگش حلقه کرد و چشمانش را با لبخند بست. سیما زمزمه کرد:« می دونی چند وقت میشه...؟ »

شادان با صدایی آه مانند گفت:« هفده سال... » پدرش موهایش را نوازش کرد و آرام گفت:« خیلی بزرگ شدی... شدی درست به خوشگلی مادرت. » شادان ریز خندید. مادرش در حالی که با گوشواره های رنگارنگ و پر زرق و برق دخترش بازی می کرد، خندید:« گوشات چرا این شکلیه؟! »

شادان آهی کشید:« خودم این شکلیش کردم، یه روز اومدم درستش کنم ولی دیدم نمیشه. » پریا وارد بحث شد.

romangram.com | @romangram_com