#مدال_خورشید_پارت_199
سیما جیغ زد:« جواب بده دیگه! » بیژن شانه های همسرش را فشرد. بغض شادان ترکید و دیگر سعی نکرد رویش را برگرداند. همان جا روی زمین نشست.
بیژن شایسته صدایش را آرام تر کرد، ولی لحن ترسناکش هنوز باقی بود:« تو درک نداری؟ شعور نداری؟ چه مرگت بود که برنگشتی خونه؟! چه مرضی داشتی که حتی نذاشتی ببینیمت؟ »
شادان شدیدتر گریست و پیشانی اش را روی زمین گذاشت. مادرش صورتش را در دست پنهان کرد و سر بر شانه ی همسرش گذاشت. پریا به هق هق افتاد.
بیژن زمزمه کرد:« خیلی خری شادان... خیلی خری... »
ـ می دونستین طبق قوانین انرژی های مثبت و منفی، هر صفتی که از ته دل به یه نفر نسبت بدین بالاخره یه روزی به خودتون بر می گرده؟
بیژن و سیما برگشتند و به تک پسر عزیز تر از جانشان خیره شدند. پارسا در حالی که به درختی تکیه داده بود و با دقت از بالای عینکش نوشته های کتابی را بررسی می کرد، بی توجه به پدر و مادرش ادامه داد:« البته به هیچ عنوان چنین جسارتی نمی کنم که بگم صفت "خر" قراره به شما برگرده؛ ولی خب... احتیاط شرط عقله. » بعد سرش را بالا آورد و یکی از همان لبخند های شیطنت آمیز معروفش را زد که ذکاوت ذاتی اش را نشان می داد.
هر چهار نفر در سکوت به فرزند دوم خانواده خیره شدند. پارسا دست و پایش را گم کرد، کتابش را بست و در حالی که اطرافش را نگاه می کرد، پرسید:« چیزی شده؟! » کسی جوابی نداد.
به خودش اشاره کرد:« کار بدی کردم؟! » بعد ناگهان با لحنی مضطرب ولی ساختگی گفت:« به خدا من هیچ کاری نکردم! »
دوباره سکوت.
پارسا چهره ی افراد رو به رویش را از نظر گذراند، و بعد ناگهان با کف دست به پیشانی اش کوبید. با خنده خطاب به خودش گفت:« بگو چرا عین جغد نگاه می کنن... زدم صحنه ی فیلم هندی رو خراب کردم! » بعد در حالی که بر می گشت، دستش را در هوا تکان داد و ادامه داد:« آقا برداشت دوم! من خودم مسئولیت عواقب ناشی از تلف شدن وقت بازیگرا رو به عهده می گیرم! برین برداشت دومو بگیرین. » و خواست برود که خواهر کوچک ترش فریاد زد.
romangram.com | @romangram_com