#مدال_خورشید_پارت_198
بهرنگ نفسی عمیق کشید؛ انگار خودش هم در عذاب بود. ولی باید این کار را می کرد. دیگر نمی توانست بگذارد شادان بیش از این در عذاب وجدان و خجالت و پشیمانی بماند؛ باید رو به رویشان می کرد.
آرام ادامه داد:« رو به رو شدن با این آدما... مجازاتته. » و بعد چند قدم عقب رفت. لیلی هم دنبالش رفت و پدر و مادر و برادرش را قبل از این که فرصت کنند و دخترشان را در آغوش بکشند، به سمت قصر کشید تا شادان با پدر و مادر و خواهرش تنها باشد.
سکوت بود؛ سکوتی مطلق بین شادان و خانواده اش که فقط صدای نهر آب و پیچیدن باد در علف های کوتاه آن را کمی قابل تحمل می کرد. شادان سرش را پایین انداخته بود و از خجالت حتی به خودش اجازه نمی داد چشمانش را باز کند. حتی نتوانسته بود دقیق والدینش را بنگرد...
صدای نفس های بریده ای سکوت را شکست.
ـ شـ... شـ... شادان...
سیما شایسته ناگهان صدایش را بالا برد و جیغ زد:« شادان! » آن جیغ، تمام انرژی اش را از او گرفت؛ زانوهای زن میانسال سست شد و روی زمین نشست. همسرش کنارش نشست و دست بر شانه اش گذاشت، ولی شادان فقط لبش را گزید و رویش را برگرداند.
پدرش در حالی که سعی می کرد لرزش صدایش را کنترل کند، زمزمه کرد:« بالاخره... بالاخره حاضر شدی ما رو ببینی... » بغضش شکست. با اشک هایی که از روی گونه هایش روان بودند گفت:« مگه ما چه گناهی داشتیم که این همه سال خودتو ازمون قایم می کردی؟ ها؟! بگو دیگه! چه هیزم تری بهت فروخته بودیم؟ مگه تقصیر ما بود که برادرت... »
پریا با بغض خواست پدر عصبانی اش را آرام کند:« بابا... »
ـ تو حرف نزن!
پریا ساکت شد و پدرش ادامه داد.
ـ اونا به کنار... بچه بودی... نفهم بودی... اومدی اینجا... چرا بعدش نذاشتی ببینیمت؟! چرا وانمود کردی پدر و مادری نداری؟ چرا انقدر خری...؟؟!
romangram.com | @romangram_com