#مدال_خورشید_پارت_197


مرد جوان یک ابرویش را بالا برد و با صدایی بلند و تهدیدآمیز گفت:« شادان! » شادان از جا پرید و رو به مرد برگشت.

ـ غلط کردم!

مرد دست به سینه شد؛ چند ثانیه با نگاهی عاقل اندر سفیه به شادان نگریست و بعد آرام گفت:« پنج دقیقه وقت داری خودت نوع تنبیهتو انتخاب کنی. بعد از اون، خودم دست به کار میشم. » شادان لب پایینش را آویزان کرد و چهره ای مظلوم به خودش گرفت. نالید:« بهرنگ...! زشته جلوی لیلی جون! »

لیلی یک ابرویش را بالا برد و گفت:« هـــا؟! » بهرنگ اخم کرد.

ـ ایشون کی هستن که من باهاشون تعارف داشته باشم؟

شادان خندید.

ـ خب ایشون عروس خودمونن دیگه...

لیلی لگدی به ساق پای شادان زد و با لبخندی ملیح که تا گوش هایش کشیده شده بود، رو به بهرنگ گفت:« من هیچ نسبتی با کسی ندارم! فقط یه تاریخ نگار ساده م و در جایگاه خودم، از شما تقاضای اشدّ مجازاتو در حق این خانوم دارم. » انگشت اشاره اش را به نشانه ی تهدید بالا برد و ادامه داد:« ایشون متهم به جرایمی از قبیل اخلال در نقشه های از پیش تهیه شده، جهل هویت، ترک خانواده و سرکار گذاشتن چهار انسان محترم هستن. من ازشون شکایت دارم. »

بهرنگ لبخندی رضایت آمیز زد و سرش را تکان داد. بعد رو به شادان که سرش را از ترس پایین انداخته بود، کرد و گفت:« مهلت تموم شد. مجازات خودمو اجرا می کنیم. »

شادان حرفی نزد. دستانش می لرزید، بغض کرده بود و سرش را بالا نمی آورد. از همین حالا هم می دانست مجازاتش چیست. بهرنگ آن قدر عاقل بود که چنین کاری بکند. همیشه صلاح همه را می خواست، و حالا هم صلاح کار در این تنبیه بود. شادان باید تحملش می کرد.


romangram.com | @romangram_com