#مدال_خورشید_پارت_196
شادان خندید. لحظه ای در سکوت به راهشان از میان درختان سبز و نهر های پشت قصر ادامه دادند، بعد لیلی دوباره سکوت را شکست.
ـ تو چی؟
شادان سرش را با گیجی تکان داد.
ـ من چی؟
لیلی خندید:« میگم تو چی! بهترین دوستت کیه؟!
شادان به فکر فرو رفت:« بهترین دوستم... خب... » سرش را بالا برد و به آسمان خیره شد.
ـ احتمالاً بهرنگ. خواهرزاده ی همون خانمی که منو بزرگ کرد. درسته که چهار سال ازم بزرگ تره، ولی خب بازم بهترین دوستمه.
نفس عمیقی کشید و از لیلی پرسید:« راستی لیلی، شده گاهی اوقات از پریا بترسی؟! » لیلی لب پایینش را آویزان کرد و جواب داد:« از پریا که نه، ولی از برادرت خیلی می ترسم. » این را گفت و انگشتش را با حالتی تهدید آمیز بالا برد:« بهش نمیگیا! »
شادان خندید؛ سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:« من بعضی وقتا خیلی از بهرنگ می ترسم. آخه همیشه بهم میگه خیلی احمقم و هر وقت سرخود کاری می کنم اون قدر عصبانی میشه که دلم می خواد از ترس بمیرم. »
صدایی از پشت سرشان آمد:« بایدم از ترس بمیری! » لیلی به سرعت برگشت تا صاحب صدای تازه وارد را ببیند، ولی شادان سر جایش خشک شد و لبش را گزید. مردی که پشت سرشان بود بلند قد بود و موهای طلایی اش را با روبان سیاهی بسته بود. ردای طوسی و آبی زیبایی از مخمل داشت و با آن هیکل متناسب و چهره ی مصمم، واقعاً جذاب به نظر می رسید.
لیلی در حالی که صاف در چشمان مرد جوان خیره شده بود، آستین شادان را کشید و با کمال پررویی پرسید:« هی شادان! این شوهرته؟! » شادان صدایش را کلفت کرد و با لحنی عجیب غریب گفت:« شادان؟ شادان دیگه کیه؟ »
romangram.com | @romangram_com