#مدال_خورشید_پارت_194
خندید؛ گفت:« وظیفه شناسی پسرم به خودم رفته! » بعد ناگهان خنده اش را خورد. خواست چیزی بگوید که بیژن گفت:« رامین تو پارسای مارو ندیدی؟! » پریا در حالی که اشک از چشمانش پاک می کرد، حرف پدرش را ادامه داد:« یه ساعت پیش پیش ارباب سپهر بود ولی نیم ساعت بعد که ما رفتیم گفتن اونجا نیست. » پدر و مادر پارسا و پریا، نفسی از راحتی کشیدند؛ پسرشان زنده بود، و به احتمال نود و نه درصد سالم. بعد از آن همه دردسر، و آن آدم ربایی دیوها.
مهسا خانم هم با صدایی لرزان گفت:« لیلی هم نیست! کجا رفته این بچه؟ جای تعجبه تو کتاب خونه پیداش نمیشه! » رامین می خواست بگوید که با شادان رفته قدم زنی، ولی حضور آقا و خانم شایسته، مرددش کرد؛ به تته پته افتاد. مهسا خانم که حالت پسرش را دید، ناگهان زد توی صورتش و با صدایی بلند جیغ زد:« خاک به سرم! بچم چی شده؟ رامین بچم چی شده؟! »
یقه ی پسرش را گرفت و تکان داد.
ـ خواهرت زنده س؟ راستشو بگو رامین... یه دونه دخترم کجاست؟! کجاست رامین...!
صدای پیرمردی که تمام این مدت پشت در ایستاده و از نظرها پنهان بود، به گوش رسید:« نترس دختر! تاریخ نگارا سگ جون ترین موجودات دنیا هستن! »
همه به طرف پیرمرد برگشتند، و اردشیر شایسته، با همان عصای چوبی پر نقش و نگار، با همان هیبت خمیده ولی پر غرور، وارد کتابخانه شد. زن کتابدار به احترامش بلند شد، و رامین و پریا به سویش دویدند.
ـ پدرجان!
ـ آقای شایسته!
پیرمرد عصایش را انداخت و هر دو نفر را در آغوش کشید؛ موهایشان را بوسید و بعد رهایشان کرد. در چشمان پریا خیره شد و در حالی که موهای نوه ی زیبایش را پشت گوشش می انداخت، زمزمه کرد:« پری بانوی خوشگلم... دلم واست تنگ شده بود...! » پریا خنده ای نمکین کرد؛ از آن خنده هایی که دل پدربزرگش را می ربود.
اردشیر شایسته، نگاهش را از پریا به رامین برگرداند و با نگاهی محترمانه و آمیخته با قدر شناسی، گفت:« تو هم همین طور رامین... دلم واسه اون نگاه بزرگت تنگ شده بود... با اون محافظه کاریت و احتیاط عاقلانه ی همیشگی. »
رامین لبخند زد و مؤدبانه گفت:« لطف دارین. » اردشیر شایسته سر تکان داد. لحظه ای سکوت برقرار شد، بعد بیژن بی مقدمه گفت:« بریم پارسا و لیلی رو هم پیدا کنیم. » و همه نفری با هم از کتابخانه بیرون رفتند. رامین خواست جلوتر برود؛ می خواست برود شادان را پیدا کند و بگوید که والدینش آمده اند، چون از قرار معلوم هنوز آن ها را ملاقات نکرده بود. ولی پدرش دستش را از پشت کشید و با خنده گفت:« کجا پسر؟! پیاده شو با هم بریم! »
romangram.com | @romangram_com