#مدال_خورشید_پارت_193
حالا دیگر رامین و پریا هم پنج صدای آشنا می شنیدند. در کتابخانه باز شد و آن افراد داخل آمدند. خانواده شان.
محافظ و رابط هم زمان فریاد زدند:« مامان! بابا! » و به طرف والدینشان دویدند. بیژن و سیما شایسته، دخترشان را در آغوش کشیدند و اشک ریختند. سیما جیغ زد:« الهی مادر دورت بگرده... دلم واست تنگ شده بود عزیزم... »
پریا با گریه گفت:« منم همین... همینطور... » و گریه اش شدت گرفت.
محمد فرهنگ، به محض دیدن تک پسرش به طرفش شتافت و او را در آغوش کشید، ولی مهسا خانم خشکش زده بود. آن قدر در این بیست روز نگران بود و فکرهای بد می کرد، که حالا باورش نمی شد پسرش زنده و سالم آن جا ایستاده.
رامین با چشمانی درخشان، به مادرش خیره شد و به سرعت در آغوشش جای گرفت. این جا دیگر جای مرد بودن نبود؛ جای غرور نبود. اینجا دیگر کسی نمی گفت:« رامین، مگه بچه شدی؟! »
اینجا می شد گریه کرد. صورتش را در پیراهن مادرش فرو برد و اشک ریخت. مادرش محکم دستانش را دور رامین حلقه کرد و موهای سیاه پسرش را بویید؛ رامین خیسی اشک های مادرش را حس کرد که از گونه، روی گردن پسرش می ریزد.
محمد، پدرش، دستی به سر رامین کشید و با همان شوخ طبعی همیشگی اش گفت:« چطوری رفیق؟ بیست و خورده ای روز میشه که همدیگرو ندیدیم! » رامین از آغوش مادرش بیرون آمد و خندید. پدرش نفس عمیقی کشید.
ـ همش فکر می کردیم دیگه بر نمی گردی.
رامین درخشش اشک را در چشمان پدرش دید؛ زد زیر خنده تا حال پدرش را عوض کند:« کاریش نمیشه کرد! محافظیه و هزار دردسر! نمیشه به وظیفمون عمل نکنیم پدر من! »
این حرف را زد چون می دانست چقدر پدرش روی وجدان کاری حساس است. محمد فرهنگ، حاضر بود بمیرد ولی وظیفه اش را انجام دهد.
romangram.com | @romangram_com