#مدال_خورشید_پارت_192
ـ معلومه.
بعد نام کتاب را دوباره خواند و پرسید:« به اسم کدومتون بنویسم؟ » رامین و پریا به هم نگاه کردند و هم زمان گفتند:« فرق نداره. » زن چشمانش را در حدقه چرخاند و با لحنی بی حوصله گفت:« یه نسخه دیگه دارم. می خواین اونو بدم به اون یکیتون؟! »
هر دو هم زمان سر تکان دادند. زن دستش را بلند کرد، به آن سوی کتابخانه ی عظیم اشاره کرد و ناگهان کتابی پرواز کنان به سمتشان آمد. پریا سرش را دزدید. زن کتاب را گرفت و در حالی که مشخصات آن را برای هر دو یادداشت می کرد، گفت:« ماه نشان ها. هر کتابی که در موردشون منتشر شده، خلاف میل خودشون بوده و میشه گفت این کتابا غیر مجازه. موجودات خوش مشربی نیستن. گرچه، چون کسی تا حالا ندیدتشون، هیچ اثباتی وجود نداره که آیا واقعین یا مثل عنوان این کتاب... »
به کتاب نگاهی انداخت.
ـ فقط یه افسانه.
بعد دفتر بایگانی را بست و کتاب خودش را باز کرد. کتابخانه با سه نفر درونش، پر از سکوت شد؛ حتی صدای بال زدن پشه هم نمی آمد، ولی زن ناگهان گفت:« اه... یکی داره داد و بیداد می کنه. »
رامین با تعجب پرسید:« شما صدایی میشنوین؟ » زن پوزخندی زد.
ـ تقریباً یک دقیقه ی دیگه میان داخل.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:« الان توی راه پله ی طبقه دوم هستن. پنج نفر... وارد وزارت خونه شدن.... اومدن بیرون. مثل اینکه دنبال چیزی می گردن. دونفرشون که زن هستن، دارن گریه می کنن. »
رامین و پریا با چشمانی گرد به زن نگاه می کردند؛ گوش هایی به آن تیزی...
ـ طبقه سوم.... خب... مثل این که تمام اتاقای مهمونا رو گشتن. عجب سرعت عملی دارن! اوه... اومدن اینجا.
romangram.com | @romangram_com