#مدال_خورشید_پارت_191


پریا کتاب را از دست رامین گرفت و جواب داد:« خوبه. ببریمش. » بعد دو نفری به سمت میز کتابدار رفتند. زن حدوداً چهل ساله ای پشت میز نشسته بود و کتاب می خواند. از چشمانش هیجان و اضطراب می بارید. رامین و پریا نگاهی با هم رد و بدل کردند، و تصمیم گرفتند تا زمانی که کتاب از نقطه ی اوجش بگذرد، حواس زن کتابدار را پرت نکنند.

محلی که در آن بودند را از نظر گذراندند؛ کتابخانه ی قصر قبیله ی مادر، بزرگ و باشکوه بود و ابداً با کتابخانه های تاریخی در فیلم ها شباهت نداشت؛ سقفش بلند بود و با طرح زیبای ده قصر و ده نفر با لباس های ده قبیله نقاشی شده بود؛ از پنجره های بزرگ کتابخانه نور خورشید به داخل می تابید و در بالا ترین نقطه ی آن، گلخانه ی کوچکی قرار داشت که خورشید، گل های زیبای آن را از راه گنبد شیشه ای بالای قصر سیراب می کرد.

صدای زن آن ها را به خود آورد:« کاری داشتین؟ » پریا به رامین نگاهی انداخت، بعد گفت:« ام... بله. ما می خواستیم... یعنی چیزه... اینو ببریم. » زن با نگاهی بی احساس کتاب را از پریا گرفت و نگاهی به عنوان انداخت. بعد ناگهان گفت:« کارت عضویت! »

پریا از جا پرید و به تته پته افتاد:« اوا... خب... » رامین به دادش رسید:« میشه همین جا واسمون کارت صادر کنین؟ » زن از بالای عینک گردش نگاهی به رامین انداخت و درجا، کشویش را باز کرد و دو کارت سفید بیرون آورد و پرسید:« اسم! »

ـ پریا شایسته.

ـ رامین فرهنگ.

زن، تمام چیزهایی که روی یک کارت کتابخانه ی معمولی می نویسند را روی آن کارت ها نوشت، کارت ها را به دست بچه ها داد و در طول تمام این کارها، نگاهش را از رامین بر نداشت.

ـ محافظی؟!

رامین آب دهانش را قورت داد.

ـ بـ... بله.


romangram.com | @romangram_com