#مدال_خورشید_پارت_190
سرش سنگین بود. دست برد و موهای بافته اش را باز کرد. حالا احساس می کرد که باد در سرش می پیچد. به رامین، پریا و لیلی نگاهی انداخت و آرام گفت:« شماها برین بخوابین... من میرم یه قدمی بزنم. »
و رویش را برگرداند و خواست برود که لیلی با خشم فریاد زد:« جلبک مغز! به نظرت ما می خوابیم؟! »
شادان بدون آن که برگردد، آرام پرسید:« وا...! مگه خسته نیستین؟! »
لیلی دستانش را مشت کرد و رویش را برگرداند.
ـ من... من یکی که قبل از پارسا استراحت نمی کنم.
رامین و پریا هم زمان گفتند:« منم همینطور. » شادان خندید؛ برادرش خواهر و دوستان خوبی داشت. با خنده گفت:« پس بیاین بریم قدم بزنیم! »
فصل بیست و یکم: دیدار مجدد
محافظ ناجی قبایل حقیقی، لبخندی به رابط زد و کتابی که در دستش بود را رو به او تکان داد.
ـ این چطوره؟!
پریا عینک برادرش را کمی روی چشمانش بالا داد و عنوان کتاب را خواند:« افسانه های ماه نِشانان. یعنی چی؟ » رامین شانه بالا انداخت.
ـ نمی دونم؛ به نظر میاد جالب باشه. همینو ببریم؟
romangram.com | @romangram_com