#مدال_خورشید_پارت_189


نفس عمیقی کشید؛ دلش برای پدر و مادرش تنگ شده بود؛ کم نبود، هفده سال! هفده سال والدینش را، عزیزترین کسانش را ندیده بود و حالا، همین امروز یا فردا، قرار بود آن ها را ببیند.

اولش تصمیم داشت فرار کند؛ می خواست همین امروز، در اولین فرصت برود به خانه ی خاله گلنار؛ ولی دلش نگذاشت؛ خدا می داند چقدر زجر کشیده بود تا جرئتش را جمع کند و خودش را در آن قصر نگه دارد تا پدر و مادرش برسند. ولی... چطور در چشمانشان نگاه می کرد؟ وقتی با آن چشمان اشک بارشان می پرسیدند که چرا بر نگشته، چرا حاضر نشده آن ها را ببیند، چه می گفت؟ می گفت می ترسیدم؟ خجالت می کشیدم؟ پشیمان بودم؟ هه! بهانه هایی مسخره تر از این پیدا نمی شد.

صدایی تفکرش را به هم زد؛ آب دهانش را قورت داد و به پیرمردی که جلویشان ایستاده بود، تعظیم کرد. پیرمرد سری تکان داد؛ مدال سنگی در دستش بود. با لبخند رو به پارسا گفت:« پارسا جان میشه بیای دقیق تعریف کنی که چه اتفاقاتی افتاد؟! خودت که می دونی، لازمه. »

پارسا چیزی نگفت و فقط سرش را تکان داد، بعد به آرامی دنبال پادشاه راه افتاد. دل شادان برای برادرش ضعف رفت؛ پارسا در این مدت، بدون شک از همه بیشتر خسته شده بود؛ با خبر شدن از چنین وظیفه و بار بزرگی بر دوشش، آن هم این قدر ناگهانی، خودش کافی بود تا یک سال از عمرش کم کند. دیگر بگذریم از آن شب هایی که یک نفر دیگر نگهبانی می داد، ولی پارسا پا به پای او بیدار می ماند، به ستاره ها خیره می شد و در سکوت فکر می کرد. یا لحظه هایی که قدرت مدال و عصا، قلبش را می فشرد.

هیچ کس نمی فهمید؛ پارسا همیشه به ظاهر بدجنس و بی احساس بود؛ همه فکر می کردند که فقط به فکر خودش است... ولی شادان و رامین می دانستند. هر دویشان می دانستند که پارسا ذره ای از عذاب ها و سختی هایش را به چهره راه نمی دهد، فقط به خاطر این که نمی خواست کسی را نگران کند. درد دلش را به کسی نمی گفت، حتی به رامین، فقط به خاطر این که دوست نداشت مشکلات شخصی اش باعث دردسر یک نفر دیگر بشود.

و حالا هم آخرین نفر بود که استراحت می کرد. شادان از پشت به برادرش که دور می شد، نگاه انداخت؛ آن سه تار سفید روی موهای قهوه ای برادر کوچکش، چشمش را می زد. به خودش گفت:« این بچه مگه چیکار می کرده که انقدر زود موی سفید در آورده؟ فقط شونزده سالشه! »

آهی کشید. پریا پرسید:« چی شده؟! »

ـ ها؟

شادان رویش را برگرداند.

ـ هیچی.


romangram.com | @romangram_com