#مدال_خورشید_پارت_188
ناجی قبایل حقیقی، آن قدر شوکه شد که حتی نتوانست فریاد بزند، فقط از درد سرخ شد و ملافه ی سفید تخت اشکان را چنگ زد.
کیان دست پارسا را رها کرد و گفت:« بفرما! درست شد! » پارسا سرش را خم و زانوانش را در شکمش جمع کرد، بعد لبش را گزید و با حرص از لای دندان های به هم فشرده اش گفت:« بمیر کیان...! »
کیان با سرخوشی خندید. پریا با عصبانیت فریاد زد:« چیکار کردی داداشیمو؟! » لیلی وقایع نامه را روی زمین انداخت و در حالی که خودش هم روی زمین می نشست گفت:« داداشیت به لقاءالله پیوست. »
رامین چشم غره ای به خواهرش رفت. لیلی پیش دستی کرد و گفت:« مودب باش لیلی! اه ول کن دیگه رامین حال نداریم! » رامین چشمانش را در حدقه چرخاند و زیر لب گفت:« آدم نمیشه. »
کیان بستن پارچه ی سفید را دور دست پارسا تمام کرد و بلند شد. بی توجه به بچه ها به سمت در رفت، دستش را روی شانه ی اشکان گذاشت و زمزمه کرد:« تسلیت میگم رفیق! » اشکان لبخندی محزون زد. چهره اش به نظر آن قدر ها هم از وجود آویسا غمگین نمی آمد. ولی خب، حالا حالاها مجبور بود دنبال شاهدخت قبیله آپی ها راه بیفتد و خرابکاری هایش را درست کند.
کیان بیرون رفت، و اشکان هم به دنبالش. در چارچوب در ایستاد، لبخندی به پارسا زد و بی هیچ حرفی خارج شد. چهار همبازی قدیمی در اتاق تنها شدند. رامین نفس عمیقی کشید و گفت:« بریم؟! »
ـ کجا بریم؟!
رامین رو به پریا کرد و با لبخند جوابش را داد:« هر جایی که شماها بگین. »
پریا دستش را بالا برد و با شادی جیغ زد:« بریم کتابخونه! » رامین با لبخند سرش را تکان داد. کتابخانه خوب بود؛ یادگار روزی که دنیایشان، افکارشان، و خودشان بزرگ تر شده بودند.
بعد از یک حمام خوب و غذای درست و حسابی، چهار مسافر آن قدر خسته بودند که ایستاده هم خوابشان می برد. وضعیت شادان بهتر بود؛ بزرگترین دختر بیژن شایسته، به شب بیداری های پی در پی عادت داشت. گاهی وقت ها سه شب تمام بیدار می ماند تا کار روی یک معجون را تمام کند. خوبی اش همین بود؛ همین که حالا اصلاً خسته نبود.
چهار نوجوان رو به رویش با خستگی، از سالن غذاخوری بر می گشتند؛ آرام راه می رفتند و سرشان پایین بود. شادان لبخندی زد؛ هر چهار نفر آن ها، خواهر و برادرهای کوچکترش بودند؛ کسانی که او آن ها را از صمیم قلبش دوست داشت؛ دو فرزند از پدر و مادری که آن ها را ترک کرده بود، و بچه های عمو محمد و خاله مهسای عزیزش.
romangram.com | @romangram_com