#مدال_خورشید_پارت_187
ـ اگه میتونستم این کارو می کردم.
اشک در چشمان آویسا حلقه زد و لبانش را آویزان کرد. با بغض گفت:« خیلی بدی اشکان... » اشکان دست به سینه شد و با چهره ای سرخ به دخترک عجیب و غریب رو به رویش توپید:« من که گفتم نمی تونم اخراجت کنم! این لوس بازیا چیه در میاری! »
چهره ی آویسا درخشید؛ فریاد زد:« ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون!!! » و به دو از در اتاق بیرون رفت. در راهرو، صدای برخورد دو نفر با هم آمد. بعد، صدای خنده ی پریا و صدای جیغ لیلی.
ـ ای بابا تاریخ نگار مگه کوری؟ جلوتو نگاه کن!
ـ ببخشیدا من بودم الان با چشمای بسته داشتم می دویدم؟!
ـ خب روانی تو باید خودتو می کشیدی کنار!
ـ جلبک مغز وقتی زیگ زاگی میری من چطوری خودمو بکشم کنار؟
ـ اوا نگاه کن بدهکارم شدیم!
پریا جیغ زد:« بسه دیگه! لیلی تو چته یه بند با همه دعوا داریا! »
بعد، افرادی که در اتاق اشکان نشسته بودند، برای لحظه ای سکوت را حس کردند. چند ثانیه بعد، پریا و لیلی وارد اتاق شدند. پارسا خواست سلام کند، ولی تصمیمش درست هم زمان شد با حرکت دستان کیان که بالا و پایین ساعد دست پارسا را در دو جهت مخالف با شدت حرکت می داد.
romangram.com | @romangram_com