#مدال_خورشید_پارت_186
پارسا خواست چیزی بگوید که صدای دویدن در راهرو آمد. در به شدت باز شد و اشکان هراسان داخل آمد. نفس زنان گفت:« کیان... تو... » بعد نفس عمیقی کشید و ناگهان فریاد زد:« استعفا دادی؟! »
کیان خیلی آرام و خونسرد جواب داد:« خب آره. راستش استعفا لازم نبود، چون به هر حال الان من در هر صورت معاونت نیستم، ولی خب یه استعفانامه نوشتم محض احتیاط. چطور مگه، چیزی شده؟ »
اشکان آهی کشید، با دو دستش چارچوب در را گرفت و شروع کرد به کوبیدن سرش به آن. آرام و افسرده زمزمه کرد:« من میخواستم بعد از پیدا شدن مدال آویسا رو برکنار کنم... الان با استعفای جنابعالی مجبورم بذارم معاون بمونه... »
رامین نفسش را به شدت داخل داد و با استرس فریاد زد:« یعنی اصلاً نمیشه برکنارش کرد؟! » اشکان سرش را با افسردگی تکان داد. نالید:« هممون به فنا رفتیم...! »
صدای جیغی از پشت سرش، وزیر اعظم قبایل حقیقی را از جا پراند:« ببینم میخواستی منو برکنار کنی نامرد؟! »
اشکان به آویسا نگاهی انداخت و رویش را برگرداند.
ـ خب... آر...
آویسا اجازه ی صحبت نداد.
ـ تو غلط کردی بخوای منو برکنار کنی!!! این همه اینجا جون کندم زحمت کشیدم اینه جواب زحماتم؟!
اشکان عصبانی شد:« هنوز نیومده پررو شدیا! تو سر جمع یه هفته نمیشه معاونی تنها کاری که کردی هم آوردن بهرنگ بوده؛ دیگه جون کندن و زحمت کشیدنو از کجا آوردی؟! » آویسا دست به کمر شد.
ـ یعنی میخوای بیرونم کنی؟
romangram.com | @romangram_com