#مدال_خورشید_پارت_185
ـ آی.... آخ آخ آخ آخ!!! جان مادرت ول کن بابا!
مرد جوانی که رو به رویش نشسته بود و دستش را روی ساعد پارسا حرکت می داد، عرق از پیشانیش پاک کرد و با خنده گفت:« خوابشو ببینی! من به وظیفه ام اهمیت میدم! »
پارسا دوباره لبش را از درد گزید و ناله کرد:« آخه... مگه تو معاون وزیر اعظم نیستی...؟ آخه تورو چه به پزشکی؟! » کیان خندید. مرد جوانی که از روز ورودشان به دنیای قبایل حقیقی تا حالا، فقط دو بار او را دیده بودند؛ مردی که آن ها را وارد این دنیا کرد. چشمان سیاهش با شیطنت برق زد.
ـ من دیگه معاون وزیر اعظم نیستم، پزشک قصرم!
رامین از پشت سرش فریاد زد:« چــــی؟!! » کیان لبخند پهنی زد.
ـ راستش هیچ وقت اون شغلو دوست نداشتم. من از هفت سالگی داشتم طبابت یاد می گرفتم، ولی بیست و دو سالم که بود مجبور شدم بعد از مرگ پدرم معاون وزیر بشم. آویسا که موقتاً معاون شد، من از خدا خواسته درجا استعفا دادم! تأیید استعفا نامه هم همین یه ساعت پیش به دست خود عالیجناب امضا شد.
رنگ از رخ پارسا پرید؛ زمزمه کرد:« آ... آویسا معاون وزیر اعظم شده...؟ » رامین دو دستی توی سر خودش زد و با ترس گفت:« یا امامزاده شازده حسین! کی اینو معاون کرد؟! » پارسا عصبی خندید.
ـ پسر مگه تو قزوینی هستی؟!
رامین لبش را گزید و چیزی نگفت. پارسا ادامه داد:« کیان تو باید به عنوان یه انسان وظیفه شناس محکم سر جای خودت وایمیستادی و نمیذاشتی آویسا به زور معاون بشه! » کیان با تعجب سرش را بالا آورد.
ـ اِ... راستش خودم با کمال میل قبول کردم!
romangram.com | @romangram_com