#مدال_خورشید_پارت_184

ـ می دونستم... می دونستم یه جوری فرار می کنین...!

و دوید و تک تکشان را در آغوش کشید. بعد رو به شادان کرد و با خوشحالی گفت:« تو باید خواهر بزرگترشون باشی... بهرنگ خیلی از تو تعریف کرده! » شادان با خجالت سرش را پایین انداخت.

همان لحظه، پسر جوانی که چشمان پف کرده اش، خستگی و افسردگی را فریاد می شد، در ردای سفید و طلایی دوان دوان خودش را به آن ها رساند و فریادی از سر تعجب کشید.

ـ شماها هنوز زنده این! من فکر کردم به دیار باقی شتافتین!!!

پارسا خندید و جواب داد:« به لطف یه خواهر معجون ساز حالا حالاها موندگاریم! » اشکان پارسا را در آغوش کشید و بی مقدمه و با عجله گفت:« حالا باید سر فرصت تعریف کنین که چی شد و چیکار کردین! »

همه خندیدند، گرچه هیچ چیز خنده داری وجود نداشت. رامین نفس عمیقی کشید و پرسید:« خانواده مون کجان؟ » چهره ی شادی درهم رفت.

ارباب سپهر با خنده جواب داد:« راستش نمی تونستیم درجا بهشون بگیم که به احتمال نود درصد دیوها اسیرتون کردن و همتونو به جز پارسا کشتن، به خاطر همین بهرنگ بردشون کوهی که همین پشته... »

به کوه پشت قصر اشاره کرد.

ـ رفتن گیاه دارویی جمع کنن تا ما یه کم وقت داشته باشیم خودمونو جمع و جور کنیم. فردا صبح میان. بیاین بریم داخل. سه نفرتون که به نظر اصلاً سالم نمیاین!

و گروه هشت نفره ی خوشحال، با هم از در پشتی وارد قصر شدند.

فصل بیستم: این چیزی بود که اتفاق افتاد!

romangram.com | @romangram_com