#مدال_خورشید_پارت_183
پارسا زیر لب زمزمه کرد:« خفه خون...! » آویسا اخم کرد، بعد انگشت اشاره اش را خم کرد و محکم چند بار به پیشانی پارسا کوبید. خم شد و با عصبانیت داد زد:« پاشــــــو! »
ـ نمی خوام!
ـ غلط کردی نمی خوای! پاشو خبر خوب دارم!
پارسا با اکراه بلند شد و نشست، چشمانش را مالید و پرسید:« چی شده؟! »
ـ شما برگشتین!
بعد دوباره شروع کرد به جیغ زدن. پارسا لحظه ای با بهت به دخترک موآبی رو به رویش خیره شد، بعد اخم کمرنگی کرد. چهره ی آویسا غمگین شد:« یعنی اصلاً خوشحال نیستی؟! ببینم نکنه... مدالو پیدا... »
ـ معلومه که پیداش کردیم.
آویسا جیغ زد:« خیلی خوشحالم! اون قدر خوشحالم که می خوام بمیرم! » و اشک از چشمانش روان شد. پارسا دوباره دراز کشید. چهار همسفرش هم دوباره خود را روی چمن ها انداختند و پنج نفری با هم گفتند:« به ما چه. »
آویسا خواست چیزی بگوید که صدای پادشاه پیر قبایل حقیقی به گوش رسید:« چرا انقدر جیغ می زنی آویسا؟ »
دخترک بلند شد و فریاد زد:« اونا برگشتن سرورم! » پادشاه سپهر لحظه ای شوکه شد، بعد دوان دوان به طرف آن ها رفت. بچه ها بلند شدند و برای احترام، سری خم کردند. پیرمرد رنگ پریده دستانش را روی دهانش گذاشت و آه از نهادش برآمد.
romangram.com | @romangram_com