#مدال_خورشید_پارت_182

دستانش را به هم کوبید و خیلی غیرمنتظره خواهشی مطرح کرد:« میشه اینجا دراز بکشیم؟! » همه لبخندی از سر رضایت زدند. پارسا خودش را روی زمین انداخت؛ رامین سمت راستش به پشت دراز کشید و پریا، لیلی و شادان هم طرف راستش.

پارسا خطاب به لیلی با خونسردی گفت:« می دونی؟ بعضی وقتا خیلی بیشتر از مواقع معمولی ازت متنفر میشم! » لیلی خندید.

ـ شما لطف دارین.

پریا تذکر داد:« بسه! » پارسا گفت:« آخه نمی دونی دعوا چقدر حال میده! » رامین با اخم حرف پریا را تأیید کرد:« جناب آقای سنجاب! بذار دو دقیقه آرامش روحی داشته باشیم! »

ـ هی! تیکه میندازی!؟

رامین خندید و چیزی نگفت، و آن پنج نفر، بعد از یک مسافرت بیست روزه ی خطرناک و ماجراجویانه، با پایانی غیرمنتظره و خطرناک تر، به پشت دراز کشیدند و چشم دوختند به درخشش نور خورشید از لابلای برگ درختان سبزی که به پنجره های طبقه ی دوم یا حتی سوم قصر می رسیدند.

چشمانشان را بستند، و گذاشتند که آفتاب با آن دامن گرم و پرنورش روی چهره های خسته شان برقصد. صدای آواز باد در درختان و پنجره های باز قصر ساکت، در گوششان می خواند و لبخندی بر لبشان می نشاند. جایشان راحت بود، آن قدر راحت که کم کم داشت خستگی سفر طولانی را از تنشان بیرون می کرد، ولی از آنجا که همیشه یک خروس بی محل وجود دارد، صدای جیغ هیجان زده ی دخترکی از پناهگاهش در ایوان، آرامششان را به هم زد.

پریا از جا پرید و با ترس فریاد زد:« یا امامزاده صالح! چی بود؟! » پارسا با آرامش دستانش را روی شکمش حلقه کرد و چشمانش را بست.

ـ آویساست. بهتره دراز بکشی و از آخرین لحظات آرامشت استفاده کنی.

و ده ثانیه نگذشت که دختری بالای سرشان ایستاد، دستانش را از هم باز کرد و چرخید و جیغ زد. بعد چند بار بالا و پایین پرید، موهایش را از دو طرف کشید و روبان طلایی سرش را باز کرد؛ سرش را تکان تکان داد و موهایش در هوا تاب خورد، گوشه ی دامنش را گرفت و همان وسط شروع کرد به انجام حرکات موزون عجیب و غریب.

رامین، پریا، شادان و لیلی بلند شدند، نشستند و با دهانی باز و چشمانی گرد به او خیره شدند. ولی پارسا همچنان با آرامش روی چمن ها خوابیده بود. آویسا عصبانی شد و روی چمن ها شیرجه زد، به سمت پارسا جهید و بالای سرش نشست. بعد موهای قهوه ای ناجی قبایل حقیقی را کشید و کشید، ولی پارسا جم نخورد. آویسا تند تند جیغ زد:« پارسا پاشو پارسا پاشو پارسا پاشو پارسا پاشو پارسا پاشو پارسا پاشو!!!! »

romangram.com | @romangram_com