#مدال_خورشید_پارت_179
صدای ناله ای، خواهرها و برادرشان را به خود آورد:« اوخ... » از هم جدا شدند و به طرف صدا برگشتند. رامین بود که پس کله اش را می مالید و به آن ها نزدیک می شد. پارسا از جا پرید و شانه های دوستش را گرفت.
ـ رامین خوبی؟ سالمی؟ زنده ای؟
رامین بهت زده به بهترین دوستش خیره شد. پارسا شانه های رامین را محکم تکان داد.
ـ رامین حرف بزن! جون مادرت حرف بزن! یه چیزی بگو!
و رامین در آن لحظه برای اولین بار، نگرانی را در چشمان پارسا دید. خیالش راحت شد. همیشه فکر می کرد که نکند برای پارسا ارزش نداشته باشد، ولی حالا می دید که...
پارسا دوباره فریاد زد:« رامین کجایی؟!؟ » رامین به خودش آمد، نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت:« خوبم. البته اگه از تف تفی شدن صورت نازنینم به وسیله ی دهن مبارک وزیر بگذریم. خوب شد که اینجا یه نهر آب بود تا خودمو تمیز کنم. نمی دونین چه بویی میداد. » و صورتش را با انزجار جمع کرد.
پارسا سرش را پایین انداخت و با صدایی لرزان زمزمه کرد:« من واقعاً معذرت می خوام که اون قدر طولش دادم... همش تقصیر خـ... »
رامین حرفش را قطع کرد؛ محکم به پشت پارسا کوبید و با شادی گفت:« من که هیچیم نیست. تو بودی که یه کوه گوشت با سیصد کیلو وزن روت نشست! موندم چطوری زنده اومدی بیرون! » و زد زیر خنده. ناگهان خنده اش را خورد و با نگرانی پرسید:« حالا حالت خوبه؟! »
پارسا به یاد دستش افتاد؛ آرام و با احتیاط دست راستش را بالا آورد و آستینش را بالا زد؛ ساعدش به اندازه ی یک گردو ورم کرده و قرمز شده بود و حسابی درد می کرد.
خندید و با لحن کم جانی گفت:« چیزی نیست! فقط یه کوچولو شکسته! »
romangram.com | @romangram_com