#مدال_خورشید_پارت_180
ـ استخونات خیلی محکمه ها! اگه من اندازه یه سنجاب بودم و یه دیو قلمبه با اون لباسای سفتش روم نشسته بود، حتماً الان عین عکس کارت ملی شده بودم!
همه به طرف صدا برگشتند. لیلی دست به سینه ایستاده بود و با لبخند کجی به آن ها نگاه می کرد. هر چهار نفر هم زمان با صدای بلند گفتند:« لیلی! » رامین به طرف خواهرش دوید و بغلش کرد.
ـ حالت خوبه؟! چیزیت نشده؟!
لیلی جیغ زد:« آی آی فشار نده! فشار نـــــده! » و خودش را با زحمت از دستان برادرش بیرون کشید و بازوی خونینش را مالید. بینی اش را بالا کشید و با لحنی تهدید آمیز داد زد:« دور شو ای عامل تشدید خونریزی دست تاریخ نگار! » رامین قدمی عقب رفت.
پریا و شادان به طرف لیلی شیرجه زدند؛ پریا بازوی دوستش را گرفت و جیغ زد:« لیلی چیکارت کردن؟! » بعد زد زیر گریه. شادان هم پا به پایش بغض کرد.
ـ ببین دو دقیقه نبودم چه بلایی سر سیب زمینی خوشگلم آورن... الهی زن بابای مادرت بمیره من تورو این طوری نبینم...!
لیلی با بغض اعتراض کرد:« اگه شماها لطف کنین و اینقدر فشارش ندین اقدس خانوم بلایی سرش نمیاد! » پریا سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:« ببخشید خب...! چرا عصبانی میشی؟! »
پارسا با عصبانیت رو به خواهرش گفت:« اگه یه نیزه به اون بزرگی رفته بود تو دستت می فهمیدی چقدر درد میکشه! » بعد نگاهش را به طرف شادان برگرداند که داشت خلاف میل لیلی، پارچه ی سفیدی را دور بازوی خونینش می بست و لیلی هم با گریه لبش را می گزید.
ـ شما دوتا انگار واقعاً هیچیتون نشده که این طوری سرخوش وایسادین بچه ی مردمو اذیت می کنین. اگه این به امید خدا بمیره وظیفه ش میفته گردن شما دوتا.
پریا لب پایینش را آویزان کرد و شادان سرش را بالا برد و با دقت در آفرینش گنجشکی بر درخت، تفکر کرد. بعد برای خالی نبودن عریضه، شروع کرد به سوت زدن.
لیلی با بغض دستش را از دست پریا بیرون کشید و با لحنی کودکانه گفت:« این همش منو اذیت می کنه! »
romangram.com | @romangram_com