#مدال_خورشید_پارت_178
ـ مگه ما پیش دیوها نبودیم؟!
پارسا خندید؛ زمزمه کرد:« قسمت جذاب ماجرا رو از دست دادی! » پریا کمی چشمانش را مالید، بعد زیر لب شروع کرد به مرور اتفاقاتی که تا لحظه ی از دست دادن هوشیاری اش افتاده بود.
ـ اولش ما تغییر قیافه دادیم.... من کی بودم؟!
پارسا دوباره خندید.
ـ تو خودت بودی!
پریا ادامه داد:« آها. من خودم بودم. بعدش ما رفتیم از تونل بیرون... و بعدش یهویی از طریق نمی دونم رنگین کمونِ چی چی رفتیم پیش دیوها. بعدش دیگه یادم نمیاد چی شد، تا وقتی که نمی دونم چرا خوردم به دیوار. تموم شد. »
پارسا سرش را به علامت تأسف تکان داد و زمزمه کرد:« تو اتفاقات زمان بیداریت رو هم یادت نیست...! » بعد ناگهان سرش را بالا آورد، در چشمان خواهرش نگاه کرد و آرام پرسید:« حالت خوبه؟ درد نداری؟ »
پریا لحظه ای با بهت نگاه کرد، ولی بعد لبخندی دلنشین زد و جواب داد:« خوبم! » و خودش را جلو کشید و دستانش را دور گردن برادرش حلقه کرد.
پارسا صورتش را برگرداند و با انزجار گفت:« اییییی! انقدر بهم نچسب! » پریا سرش را روی شانه ی برادر بزرگ بداخلاقش گذاشت و زمزمه کرد:« نمی میری که! » پارسا نفس عمیقی کشید و با صدایی که پریا نتواند بشنود زمزمه کرد:« نه... نمی میرم. » و دست چپش را بر پشت خواهرش گذاشت.
صدایی از پشت سرشان گفت:« به به به! صحنه های خانوادگی! منو راه نمی دین؟! » پریا سرش را بالا آورد، دستش را به سمت خواهر بزرگترشان دراز کرد و شادان هم دستش را گرفت. لحظه ای بعد، شادان هم به جمع نوه های شایسته پیوست.
پارسا در تمام عمرش، یادش نمی آمد کسی را در آغوش گرفته باشد، ولی حالا... اولین بار در حافظه اش... دلش می خواست تا ابد در آن حصار سه نفره بماند. حصاری از دو خواهر شاد و سرزنده که برادر سرد و تنهایشان را محافظت می کردند. پارسا احساس گرمای دلپذیری می کرد... گرمایی به نام خانواده. خوب بود اگر والدینشان هم حالا آنجا بودند.
romangram.com | @romangram_com