#مدال_خورشید_پارت_177


و در عرض یک صدم ثانیه، بیست و پنج دیو قوی هیکل، به طرف رئیسشان حمله ور شدند. پارسا سریع دست رامین را کشید، بلندش کرد و وزنش را روی خودش انداخت. بعد با سر به خواهر بیهوشش که کنار دیواری افتاده بود، اشاره کرد و فریاد زد:« اونجا! »

شادان و لیلی، با تمام سرعت خودشان را به کنار دیوار رساندند. پارسا نشست. آن جا، فقط چند متر با دیوهای نگهبان و رئیسشان که به لطف زهر و سرنگ شادان در حال مرگ بود، فاصله داشتند؛ ولی انگار در دو دنیای متفاوت بودند. آن طرف پر سر و صدا و مملو از آشوب و درد بود، ولی این طرف، با وجود یک رابط بیهوش، یک تاریخ نگار با بازوی خونین، و یک محافظ با وضعیت خراب، آرامشی داشت که در آن لحظه هیچ کجای دنیا پیدا نمی شد.

پارسا آرام زمزمه کرد:« دست همو بگیرین. » و با دست راستش، دست چپ رامین را گرفت. شادان دستش را به رامین داد، دست لیلی را نگه داشت و لیلی هم انگشتانش را دور مچ دست پریا حلقه کرد.

پارسا چشمانش را بست، دست چپش را در جیبش برد و دور الماس رنگین کمان حلقه کرد، و زیر لب گفت:« قصر قبیله ی مادر. » و نفسی عمیق کشید.

یکی از نگهبانان به آن ها اشاره کرد و فریاد زد:« دارن فرار می کنن! » وزیر که همچنان از درد به خود می پیچید و دو دستش را روی چشمان خون آلودش نگه داشته بود، جیغ کشید:« اونا نمی تونن برن! این اتاق هیچ دری نداره! »

پارسا خندید؛ دست چپش را بیرون آورد و با خنده فریاد زد:« جناب وزیر اعظم که تا اطلاع ثانوی نمی تونه ببینه، ولی بهش بگین از این به بعد بیشتر مراقب جیبش باشه! »

و به پشت، داخل دریچه ی گرد و رنگارنگ و درخشان پرید.

با درد شدیدی در پشت سرش چشم باز کرد، و پس از آن، سوزشی که در ساعد دست راستش پیچیده بود. صدای افتادن چهار جسم سنگین را روی علف ها شنید. سرش را با زحمت بلند کرد، خواست به دست راستش تکیه دهد و بنشیند که دردی کشنده توی مغزش پیچید. لبش را گزید و از دست چپ کمک گرفت. بلافاصله دستش را به طرف گردنش برد تا از آویزان بودن مدال مطمئن شود. هنوز آنجا بود، سالم.

وقتی نشست، به نفس نفس افتاد. سعی کرد به دستش نگاه نکند. احتمالاً در آن حادثه ی نه چندان دلنشین له شدن توسط دیو قهوه ای شکسته بود. در عوض، صورتش را به طرف همراهانش برگرداند.

پریا آرام بلند شد، پیشانی اش را مالید و با لحن دختربچه ی پنج ساله ای که تازه از خواب بلند شده است گفت:« ما کجاییم؟! » بعد ناگهان هوشیار شد. کمی به اطرافش نگاه کرد، سرش را به چپ و راست چرخاند و ناگهان جیغ زد:« ما... اینجا... صبر کن ببینم! » بعد نفسی عمیق کشید و آرام تر ادامه داد.


romangram.com | @romangram_com