#مدال_خورشید_پارت_176

پسری که روی زمین، به پشت دراز کشیده بود، خیسی خون را زیر سرش حس می کرد. چشمانش سیاهی می رفت، ولی هنوز برای بیهوش شدن زود بود.

لبخند زد؛ دیگر گوش هایش صدای فریاد های دیو را نمی شنید. نه این که نتواند بشنود، نه. فقط داشت کمی به غول کوچولوی رو به رویش بی محلی می کرد و می گذاشت هر بلایی که می خواهد، سرش بیاورد. مطئمن بود که دست و پاهایش نشکسته، ولی سرش را نمی دانست. دردش را فراموش کرده بود، و با سرخوشی به موجود رقت انگیز رو به رویش می خندید.

وزیر اعظم دیوها... هه! اگر اشکان این آدم را ببیند و بفهمد که وزیر اعظم است، حتماً خودکشی می کند! مقایسه ی اشکان و این آدم هم خنده دار بود. آن یکی، پسری هجده ساله، خونسرد و متین؛ و این یکی، موجودی عجول و عصبی و حقیر، که حتی معلوم نبود چند سالش است! خنده اش گرفت.

ولی این چیزها مهم نبود. نقشه داشت عملی می شد. دیگر آخرهایش بود. کمی دیگر باید تحمل می کرد؛ یک... دو... سه.

دیو عصبانی تر شد؛ تا می توانست صورتش را به صورت پارسا نزدیک کرد و با خشم غرید:« به من می خندی؟! به من...! » یقه ی پارسا را گرفت:« تو فقط یه موجود پست رقت انگیزی! » و درست زمانی که پارسا دیگر کاملاً داشت از حال ی رفت، صدایی از پشت سر دیو قهوه ای، به گوشش رسید:« صفتِ خودتو به بهترین دوست من نچسبون! »

دیو برگشت، ولی برگشتن همانا و فرو رفتن سوزنی در پیشانی بلند و چرمینش، همانا. فریادی زد، پیشانی اش را گرفت و با بهت به پسر رو به رویش خیره شد؛ پارسا. آن کسی که رو به رویش ایستاده و آن چیز عجیب را در پوستش فرو کرده بود، بی شک ناجی قبایل حقیقی بود، ولی پس آن کسی که آن زیر افتاده...

برگشت و به زمین نگاه کرد؛ محافظ، با لبخندی کم جان ولی پیروزمندانه به او نگاه می کرد.

گیج شد؛ به کسی نگاه کرد که در چنگ نگهبانان اسیر بود و تا چند لحظه پیش محافظ، ولی حالا زن جوانی بود که او نمی شناخت. دیو عربده کشید:« نــــــــــــــه!!! » نگهبانان همه خشمگین شدند. یکی از آنان فریاد زد:« حملــــــــه! » و همگی نیزه هایشان را بالا بردند. نوک نیزه ای، بازوی لیلی را درید.

وزیر، همچنان دستش به پیشانی اش بود، و نمی دانست آن پسرک موذی چه کرده است. ولی کم کم، دردی در سرش شروع شد؛ اولش آرام بود، ولی ناگهان آن قدر شدید شد که دیو به پشت روی زمین افتاد و از درد، دست و پاهایش را در هوا تکان می داد.

درد در سرش شروع شد، به چشم هایش رسید و در عرض یک ثانیه، آن ها را از درد شدید کور کرد. بعد از گردنش گذشت، گلویش را سوزاند و به قلبش رسید. پیشانی اش را رها کرد و دو دستی قلبش را چسبید؛ جیغ دردناکی کشید، جیغی که اگر کمی، فقط کمی بلند تر بود، مطمئناً دیوار صوتی را می شکست.

ـ اونا رو ول کنین احمقا! نمی تونن فرار کنن! به داد من برسین!

romangram.com | @romangram_com