#مدال_خورشید_پارت_175
اشکان سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد و پوزخند ملایمی زد. پیرمرد ادامه داد:« اون موقع فقط پونزده سالش بود! اون شخص توی چهارده سالگی وزیر شد و توی پونزده سالگی چنین کار بزرگی کرد. به نظرت فقط یه بچه بود؟ »
بعد لبخند شیطنت باری زد.
ـ خیلی خوبه اگه اونو الگوی خودت قرار بدی.
اشکان لبخند محزونی به پیرمردی زد که بزرگش کرده و جای پدر را برایش گرفته بود. ارباب سپهر رویش را برگرداند و دستی به سر آویسا کشید.
ـ همین طور هم این خانوم کوچولو. این یکی که هنوزم بچه ست! بچه ای که توی ده سالگی، پدر و مادرشو جلوش تیکه تیکه کردن ولی تحمل کرد، بزرگ شد و الان واسه خودش کسی شده! » آویسا سرش را خم کرد و خجولانه لبخند زد.
بهرنگ لبخندی از سر رضایت به پادشاه پیر زد و سرش را به نشانه ی احترام خم کرد. پیرمرد بی صدا خندید، و نگاهی تحسین آمیز به مرد جوانی انداخت که در ماجرای ممنوع کردن ورود دیوها، نقش خیلی پررنگی داشت. تشکر از او جایز نبود؛ همین طور هم از اشکان. کاری کرده بودند که خودشان می خواستند، کاری که برای سرزمین و دنیایشان بود. تشکر از این دو نفر، ارزش کارشان را پایین می آورد.
نفس عمیقی کشید و دوباره شروع به حرف زدن کرد.
ـ می دونین، پسری که شونزده یا هفده سال پیش عهد بست تا فرزندش محافظ ناجی قبایل حقیقی بشه، یه بار بهم گفت هیچ وقت امیدتو از دست نده. اگه امید از قلبت بره، اون وقت دیگه یه آدم مُرده ای.
بعد خندید، دستانش را به هم کوبید و با شادی گفت:« هنوز برای غمبرک زدن زوده! »
فصل نوزدهم: خروج از ناکجا آباد
romangram.com | @romangram_com