#مدال_خورشید_پارت_174

اشک از گونه های لیلی روان شد. چشمانش را محکم بست تا دیگر چیزی نبیند. لبش را آن قدر جویده بود که بی حس شده بود. قرار بود همه چیز طبق نقشه پیش برود. قرار بود هیچ اتفاقی نیفتد، ولی حالا... امید نجاتشان، همه چیزشان کجا بود؟ زیر پای یک دیو بدقواره، و احتمالاً له و با خاک یکسان شده بود. لیلی کاملاً می توانست وزن دیو را روی سنجاب کوچک تصور کند. همین حالا درست همان وزن روی قلبش سنگینی می کرد.

یاد یکی از حرف های پدرش افتاد:« هیچ وقت امیدتو از دست نده دختر. اگه امید از قلبت بره، اون وقت دیگه یه آدم مُرده ای. » پوزخندی زد؛ پدرش احتمالاً در عمرش چنین صحنه ای ندیده بود.

سرش را به طرف چپ چرخاند و به رامین خیره شد تا ببیند در چه حالی است. رامین با بهت، به صحنه ی رو به رویش خیره شده بود و نفس نفس می زد. لیلی رد نگاهش را دنبال کرد و به پستاندار کوچکی رسید که با اخم و غرغر، خودش را از توی جیب وزیر بیرون می کشید؛ الماسی کوچک در دهانش بود و داشت خود را در سایه ها پنهان می کرد.

اشکان برای هزارمین بار، سرش را روی میز رو به رویش گذاشت و برای هزارویکمین بار، زمزمه کرد:« من خیلی احمقم. » آویسا در حالی که سعی می کرد لرزش صدایش را کنترل کند، دستی روی شانه ی وزیر اعظم قبایل حقیقی گذاشت و گفت:« تقصیر تو نبود اشکان! »

اشکان ناگهان از صندلی بلند شد و آویسا عقب عقب رفت. حالشان بد بود؛ حال همه شان. پادشاه سپهر، ارباب پیر تمام قبایل حقیقی، دستی به ریشش کشید و آرام گفت:« کاری نمی تونستیم بکنیم اشکان. اونا الماس رنگین کمانو داشتن. خودتو اذیت نکن. »

اشکان چشمان سرخش را مالید و زمزمه کرد:« اگه به ورودی تونل چسبیده بودیم و از اون جا تکون نمی خوردیم، نمی تونستن دریچه ای درست کنن. تمامش تقصیر منه. » بهرنگ با عصبانیت فریاد زد:« خب حالا که چی! اونا بچه ها رو با مدال دزدیدن، ولی مدال هنوز پُر نشده! بدون اون عناصر که نمیشه ازش استفاده کرد! »

آویسا خنده ای عصبی کرد و با بغض جواب داد:« خب اونا میتونن مجبورشون کنن که مدالو پر کنن! با قدرت دیو ها و جادوی پارسا و عصایی که خودمون با دستای خودمون بهش دادیم، اونا می تونن هر جا میخوان برن و مدالو پر کنن. »

بهرنگ نمی خواست قبول کند.

ـ اونا راضی به چنین کاری نمیشن! به دیوها کمک نمی کنن!

آویسا عصبانی شد:« شکنجه، تهدید، عذاب روحی، زندانی کردن، شلاق... چند تا روش می خوای برات مثال بزنم که باهاشون بتونی یه نفرو به سمت خودت بیاری؟! » بهرنگ لحظه ای با بهت به آویسا خیره شد، بعد سرش را پایین انداخت و آهی کشید. زمزمه کرد:« اون چهار نفر بزرگ تر از این حرفان. اگه رهبرشون برادر شادان باشه، پس مطمئناً اون قدر وفادار هست که... »

اشکان پوزخند زد:« چی میگی بهرنگ! اونا فقط چندتا بچه ن! » این را گفت و آرنج هایش را روی میز گذاشت و سرش رل در دستانش فرو برد. پادشاه سپهر آرام جلو آمد و دستی بر شانه ی پسری گذاشت که مثل نوه اش دوستش داشت. سرش را خم کرد و آرام گفت:« اون کسی که اون همه تلاش کرد و از جونش واسه تحقیقات و نقشه کشیدن مایه گذاشت... اون کسی که شبانه روز با کمک پسرعموش نشستن و معجونا و طلسمای مختلفو امتحان کردن... اون کسی که یه هفته نخوابید و یک سال بین کتابا و شیشه های مواد مختلف و گیاهای عجیب و غریب زندگی کرد تا بتونه ورود به سرزمین ممنوعه رو برای دیو ها هم غیر ممکن کنه... می دونی اون موقع چند سالش بود؟! »

romangram.com | @romangram_com