#مدال_خورشید_پارت_173
به نفس نفس افتاد.
ـ می پرسیدی که... کجاست...
دیو عصبانی تر شد. دهانش را باز کرد تا دوباره فریادی بکشد که پارسا دوباره حرف زد:« پیداش... نکردیم. »
چند لحظه سکوت بود و بعد ناگهان دیو عربده زد:« چی؟؟؟!!! » پارسا خندید. با چشمان بسته ادامه داد.
ـ همین که گفتم... اصلاً... توی قلمرو ممنوعه... نبود!
دیو بلند شد، با مشت به سینه اش کوبید و فریادی زد که بیشتر به جیغ می مانست. تمام دیو های نگهبان هم با عصبانیت، مشت هایشان را گره کردند و فریاد زدند. بازوان رامین و لیلی کم مانده بود که زیر فشار دستان دیوها خرد شود و گوش هایشان از آن همه صدای فراصوت درد گرفته بود.
دیو نشست، و این بار دقیقاً روی پاهای پارسا فرود آمد. رامین فریادی از ترس کشید؛ سنجاب، حالا دقیقاً زیر دیو بود و ممکن بود له شده باشد...!
دیو نفس زنان و بریده بریده گفت:« دروغ... دروغ میگی! امکان نداره! همون جا بود... همون جا!!! هیچ کس نمی تونسته... بر... برش داره! » پارسا لبخندی کم جان تر زد.
ـ به من ربطی... نداره. خودتونم.... تا می تونستین... مارو گشتین. دیدین که نبود.
اندکی آن طرف تر، رامین و لیلی داشتند از ترس غش می کردند. نگاهشان به محل نشستن دیو بود، و امیدهایشان در حال نابودی. دوستشان گوشه ای رو به مرگ بود؛ پریا معلوم نبود زنده است یا مرده، و حالا سنجاب هم که له شده بود. این یعنی همه چیز پَر. زندگی آن ها، زندگی قبایل حقیقی، زندگی تمام دنیا.
romangram.com | @romangram_com