#مدال_خورشید_پارت_172

رامین اخم غلیظی کرد و با حرص از لای دندان های به هم فشرده اش غرید:« چطور جرئت کردین...! » و خواست به سمت پریا بدود که او هم جلویش گرفته شد. سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:« اَه! » و در حالی که می کوشید شانه هایش را از دستان قدرتمند دو دیو آزاد کند، زیر چشمی به عصای چوبی که از جیب پیراهنش بیرون زده بود، نگاهی انداخت. عصای خورشید، زیادی معلوم بود.

تا می توانست، سرش را خم کرد، و با چانه اش عصا را بیشتر در جیب داخلی فرو برد تا دیگر دیده نشود. بعد، سرش را بالا آورد و به پارسا نگاهی انداخت که زیر دست دیو تقلا می کرد؛ همه چیز درست همان طور بود که ارباب شایسته جوان پیش بینی کرده بود... ولی... پس چرا شروع نمی کرد؟!

همان لحظه بود که رامین آن را دید. سنجاب کوچک، از جیب پریای بیهوش بیرون آمد، و تا می توانست، از پشت پای نگهبانان و طوری که دیده نشود، سعی کرد به طرف وزیر و پارسا برود.

کمی آن طرف تر، دیو شانه های پارسا را گرفت، او را بلند کرد و چند بار به زمین کوبید. چهره اش از درد درهم رفت. دیو قهوه ای، انگار دیوانه شده بود؛ هر بار محکم و محکم تر پارسا را به زمین می کوبید و در صورتش فریاد می زد:« پس کجاست؟! کجا قایمش کردی؟!؟ »

رامین به وحشت افتاد؛ آن قدر زیاد که صدایش بند آمد و فقط می توانست در سکوت به صحنه ی خشن رو به رویش خیره شود. قلبش ناگهان درد گرفته بود، و آن لحظه فقط دلش می خواست بمیرد. دوستش آن طرف در حال کشته شدن بود، و او هیچ کاری نمی توانست بکند. البته... شاید می توانست... ولی پارسا اجازه نمی داد. حرف پارسا در گوشش تکرار شد:

ـ هیچ کاری نمی کنی رامین. حواست باشه. همون جا بمون و تکون نخور تا وقتی که زمانش برسه.

رامین زیر لب فحشی داد و به پستاندار ریزنقش نگاهی انداخت. سنجاب کوچک حالا داشت از شلوار وزیر بالا می رفت.

دیو قهوه ای بیشتر و بیشتر فریاد زد. بزاق دهانش روی صورت پارسا می پاشید، صورتش از خشم سرخ شده بود، و چشمانش انگار در آتش می سوختند. آن قدر محکم پارسا را بالا و پایین می کرد که بدن خودش هم همراه او تکان می خورد. عضلات بدنش از زیر پوست پرم مانند و قهوه ای لکه دارش برآمده بود.

سنجاب، درمانده و ترسیده، از یک دست به شلوار وزیر آویزان بود و سعی می کرد نیفتد. افتادن همانا و بالا رفتن دوباره ی آن همه راه تا جیب پشتی وزیر، همانا.

ـ کجاست؟ این همه سال نقشه کشیدم و تلاش کردم، اون وقت اینه جواب زحماتم؟ اینه؟!!

جوی باریکی از خون، از زیر سر ناجی قبایل حقیقی به جریان افتاد. لیلی جیغ کشید. پارسا لبخند کم جانی زد و زیر لب با درد زمزمه کرد:«خوب بود اگه... از همون اول با... آرامـ ـ آرامش.... »

romangram.com | @romangram_com