#مدال_خورشید_پارت_171
ـ فقط کافیه اونو توی دستت بگیری و به جایی که می خوای بری فکر کنی، اون وقت یه دریچه درست میشه و تورو درست به همون جا می بره. دریچه ای درست در دهانه ی تونل و دزدیدن چندتا بچه آدمیزاد بی خاصیت. واقعاً که من نابغه ام!
بعد وزیر الماس را در جیب پشتی لباسش گذاشت. پارسا دستانش را مشت کرد و دندان هایش را به هم فشرد. دیو ادامه داد:« واقعاً ناراحت کننده ست که فقط یکی از این درست شده بود و پری ها دیگه چنین چیز ارزشمندی رو ندارن! » پریا با حرص گفت:« پس واسه همینه که این جا هیچ در و پنجره و دریچه ای نداره! »
دیو قهوه ای مانند بچه ها سرش را تکان داد. بعد ناگهان انگار که چیزی یادش افتاده باشد، عربده زد؛ ولی نه از همان عربده های معمولش؛ این یکی فریادی بود که واقعاً تمام اتاق را لرزاند و صدای زره های آهنی دیوها را درآورد.
دیو قهوه ای، چشمانش از همیشه سرخ تر بود و انگار داشت از آنها آتش بیرون می زد. دستانش را مشت کرد، رگ های گردنش متورم شده بود. پارسا و دوستانش تا جایی که می توانستند عقب رفتند، ولی دیو همچنان دنبالشان می آمد و پا به زمین می کوبید. آن قدر رفتند تا به یک متری دیوهای نگهبان رسیدند و ایستادند. نگهبانان به جلو هلشان دادند و دوباره فریاد زدند.
پارسا آب دهانش را قورت داد؛ دیو تا می توانست به پارسا نزدیک شد و در صورتش فریاد زد:« کجاست؟!!! » بزاق غلیظ و بد بوی دهانش به صورت پارسا پاشید، ولی الان اصلاً زمان خوبی برای عود کردن حساسیت پارسا به تمیزی نبود. دیگر ترسش را هم نمی توانست پنهان کند. درست همان شد که انتظار داشتند. حالا وقتش بود.
ـ چـ... چی کجاسـ...
ـ سوال منو با سوال جواب نده!!! اون مدال لعنتی رو میگم!
دیو این را فریاد زد و در حالی که دو دستش را به سرش می کشید، عصبی برگشت و طوری که انگار با خودش حرف می زند، آرام گفت:« دزدیدیمشون، تمام لباساشونو گشتیم، حتی اون بچه سنجاب بدترکیب رو هم گشتیم، ولی اثری از اون لعنتی نبود...! »
دل پارسا با اسم سنجاب لرزید؛ برگشت و جیب سویشرت پریا را نگاه کرد؛ سنجاب هنوز آنجا بود و داشت از داخل جیب، صحنه را تماشا می کرد. پارسا با خیال راحت برگشت و چشم در چشم دیو شد. نفسش بند آمد و خواست عقب برود که ناگهان دیو به او حمله کرد و به زمین کوبیدش.
پریا جیغ زد و به جلو پرید، ولی نگهبانی از پشت، رابط جوان را گرفت و در یک حرکت سریع، دخترک بی نوا را به طرفی پرت کرد. نگهبانان جاخالی دادند؛ پریا به دیوار خورد و بیهوش شد. پارسا بی توجه به دیو سنگینی که رویش افتاده بود و راهی برای حرکتش نمی گذاشت، فریاد زد:« پریا! »
romangram.com | @romangram_com