#مدال_خورشید_پارت_170

دیو قهوه اس دستی به زگیل درشت روی چانه اش کشید و سری تکان داد. نگهبان را مرخص کرد و آرام گفت:« بپرس! » و کمی عقب رفت.

پارسا نفس عمیقی کشید؛ سرش را بالا گرفت و پرسید:« اول این که ما الان کجا هستیم؟! » دیو با خنده نعره زد:« جایی که هیچ کدوم از اون پری های احمق نمی دونن کجاست! » پارسا چشمانش را در حدقه چرخاند و خواست اعتراض کند ولی صدای درونش گفت:« مثل همیشه محافظه کار باش پسر. احتیاط شرط عقله. »

آب دهانش را قورت داد.

ـ سوال دوم: چطور مارو آوردین اینجا؟! منظورم اینه که... ما از تونل اومدیم بیرون ولی...

دیو دوباره دست به کمر شد و از خنده اش زمین لرزید؛ بیست و پنج دیو نگهبان هم به تبعیت از رئیسشان خندیدند.

ـ ببینید! از من، از وزیر اعظم دیوها می پرسه چطور مارو آوردین اینجا! این بچه هنوز هوش سرشار منو ندیده!

و دوباره دیوها عربده زدند و خندیدند. دیو قهوه ای که حالا فهمیده بودند وزیر اعظم است، دست از خنده کشید؛ دست در جیب لباسش برد و چیزی کوچک را بیرون آورد؛ الماسی کوچک که به هفت رنگ رنگین کمان می درخشید. آن را بین انگشت اشاره و شست دست راستش گرفت و بالا برد.

آه از نهاد رامین برآمد:« الماس رنگین کمان! » لیلی گفت:« چی چیِ رنگین کمان؟! » رامین آب دهانش را قورت داد و خواست چیزی بگوید که وزیر اعظم دیوها جای او با غرور جواب داد:« الماس رنگین کمان. شاهکار دزدی از قبیله ی کوهستان. دیوها اینو بیست سال پیش، از قبیله ی کوهستان دزدیدن. »

طوری می گفتند شاهکار انگار ساخته ی دست خودشان بود! آن ها فقط یک مشت دزد رقت انگیز بودند که به قاپیدن اموال دیگران افتخار می کردند.

پارسا نگاهی به دوستانش انداخت و پرسید:« چیکار می کنه؟! » دیو خندید و عربده زد:« می پرسه چیکار می کنه! » و دوباره تبعیت نگهبانان از وزیرشان. پارسا دیگر سرش داشت از دست این جماعت پر سروصدا منفجر می شد.

دیو اشک را از چشمانش پاک کرد، دلش را گرفت و نفس زنان گفت:« خیلی... بامزه ای... بچه آدمیزاد! » بعد صاف شد.

romangram.com | @romangram_com