#مدال_خورشید_پارت_169
سر پارسا دیگر داشت درد می گرفت؛ چشمانش را محکم فشار داد و زیر لب زمزمه کرد:« بسه دیگه! » دیو قهوه ای نعره ی دیگری کشید و همه را ساکت کرد.
قدمی جلو گذاشت؛ حدوداً یک متر و هشتاد سانتی متر قد داشت؛ پوست چرم مانند و قهوه ای رنگ، چشمان سرخ و از حدقه بیرون زده، دماغ بزرگ و خمیده، و دو شاخ کوچک روی سرش. لکه های سفید و سیاهی مثل آبله روی پوستش به چشم می خوردند.
پارسا، رامین، پریا و لیلی ایستاده بودند و خیره به دیو نگاه می کردند؛ بزرگ نبود، ولی ابهت داشت. لیلی نتوانست جلوی دهانش را بگیرد؛ زیر لب گفت:« پس دیوها این شکلی هستن! » دیو قهوه ای نعره ای زد، سرش را بالا گرفت و با دستانی به کمر بادی به غبغب انداخت.
ـ معلومه که نه! کدوم یک از این دیوا به بزرگی و ابهت منن؟!
پریا لبش را گزید، خودش را ترسیده نشان داد و با چاپلوسی گفت:« هیچ کدوم! » دیو خندید؛ بعد جلوتر آمد. جلو و جلوتر، تا در یک متری پارسا قرار گرفت. پارسا نزدیک بود خنده اش بگیرد؛ همه مدام از خطرناکی و ابهت دیوها می گفتند، ولی این دیوی که جلویش ایستاده بود، ذره ای با او اختلاف قد نداشت!
دیو کمی جلوتر آمد، و رامین و پریا و لیلی عقب کشیدند. پارسا همچنان محکم سر جایش ایستاد. دقیقه ای به سکوت گذشت؛ دیو با چشمان به خون نشسته و عصبانی اش، در چشمان پارسا زل زده بود و هیچ نمی گفت.
اگر بگویم پسر شانزده ساله ای که آن لحظه رو به روی دیو قهوه ای ایستاده بود نترسیده بود، دروغ گفته ام. پارسا ترسیده بود؛ خیلی زیاد. ولی به نفعش بود که بایستد و ذره ای ترس به چهره اش راه ندهد. به نفع همه شان بود.
پارسا و دوستانش داشتند خفه می شدند؛ دیو در آن لباس چرمی اش بوی پنیر کپک زده و تخم مرغ گندیده می داد؛ مخلوط با کمی پهن گاو و آهن زنگ زده و شاید هم کمی دود.
آب دهانش را قورت داد و فکرش را به کار انداخت تا با راهی، این دیو بدبو را تا حد ممکن از خودش دور کند. لبانش را به هم فشرد؛ تنها راه باز کردن سر بحث بود.
آهی کشید و با خونسردی گفت:« میشه چندتا سوال بپرسم؟! » دیو با عصبانیت نعره ای کشید:« تو چقدر خونسردی بچه آدمیزاد! » و دستش را بالا آورد تا احتمالاً بر پارسا بکوبد که ناگهان نگهبانی به طرفش دوید و در گوشش چیزهایی گفت؛ پارسا به لطف شنوایی فوق العاده اش که با مدت های طولانی در سکوت بودن به دست آمده بود، چیزهایی شنید:« سرورم! اعلیحضرت فرمودن تا میتونیم قدرتمونو بهشون نشون بدیم! این هم احتمالاً میخواد ازمون بپرسه اینجا کجاست و چطور آوردیمشون! بهشون جواب بدین قربان! »
romangram.com | @romangram_com