#مدال_خورشید_پارت_155


شادان سرش را در کیفش فرو برد و با صدایی که در میان کیف پارچه ای خفه و گنگ شده بود، جواب داد:« معجون تغییر چهره، معجون رشد سریع گیاه، قرص آتش زا، سمّ تشنج آور، معجون عشق و پادزهرش... »

لیلی با خنده حرفش را قطع کرد:« معجون عشق دیگه واسه چی آوردی؟! » شادان جواب داد:« واسه این که اگه یه دیوی مارو گرفت، عاشق خودمون بکنیمش و خلاص شیم. » بعد دوباره به گشتن پرداخت.

ـ دو تا چیز دیگه هم هست؛ زهرِ مرگ آور و سرنگی که هفده سال پیش از عمارت شایسته آوردم، با یه شیشه ی کوچولو معجونِ هفت دقیقه قبل.

رامین با کنجکاوی پرسید:« معجون هفت دقیقه قبل دیگه چیه؟ »

ـ اختراع خودمه. وقتی کسی اونو مصرف کنه، بدنش به حالتی در میاد که هفت دقیقه پیش بوده، و به مدت هفت دقیقه در اون حالت می مونه و بعد به شکل حال حاضر بر می گرده. یعنی اگه تو از خواب بیدار شی و بلافاصله یه قطره از اونو مصرف کنی، دوباره به خواب میری و بعد از هفت دقیقه دوباره بیدار میشی.

پارسا با شگفتی پرسید:« چطور درستش کردی؟! » شادان بادی به غبغب انداخت و گفت:« ما اینیم دیگه! »

پارسا لحظه ای فکر کرد و ناگهان گفت:« بدشون به من. همشونو. »

ـ چرا؟!

ـ یعنی چی که چرا؟! مثل این که من اینجا بیشتر از همه در معرض خطرم!

این را گفت و کوله اش را در آورد، آن را باز کرد و به طرف خواهرش گرفت. شادان دوباره لبانش را آویزان کرد و بدون حرف تمام محتویات کیفش را که شامل چند بطری شیشه ای، یک سرنگ و یک قطره چکان بود، در کوله پشتی برادرش خالی کرد.


romangram.com | @romangram_com