#مدال_خورشید_پارت_156
بعد با لحنی بچگانه گفت:« وقتی برگشتیم به بهرنگ میگم که دعوات کنه. » و خواست رویش را برگرداند و به راهش ادامه دهد که پارسا فریاد زد:« صبر کن. » بلندی صدایش در درختان انبوهی که مانع از ورود نور خورشید به جنگل می شدند، محو شد. سنجاب ها و موش های کوچک دوان دوان در پشت درختان و بوته ها پنهان شدند، و صدای پرندگان از بالای درختان بلند شد. ناجی جوان قبایل حقیقی و دوستانش، داشتند به چیزی نگاه می کردند که به دلایل نامشخصی، تا همین حالا از نظرشان پنهان مانده بود؛ نه این که نادیدنی و یا کوچک بوده باشد؛ شاید عظمت بیش از حدش پنهانش می کرد.
شادان کمی به درختان انبوه دور و برش نگاه کرد و مضطرب پرسید:« چی شده؟! » پارسا به خواهرش نگاه دقیقی انداخت؛ حدود پنج متر جلوتر، رو به آنها ایستاده بود و درست پشت سرش، انبوهی از پیچک ها از زمین شروع شده بود و تا بالا می رفت؛ درست تا جایی که درختان، سقفی برای جنگل درست کرده بودند. درست وسط پیچک ها، تابلویی چوبی و خاک خورده نصب شده بود که نوشته ای بزرگ روی آن حک شده بود، نوشته ای که خاک، خواندنش را تقریباً غیر ممکن می ساخت:
سرزمین ممنوعه
هشدار: ورود پری ها ممنوع
و زیر آن، نوشته ی نسبتاً جدیدتری به چشم می خورد:
و دیو ها.
پارسا زمزمه کرد:« آروم برگرد. » شادان آرام برگشت و سرش را بالا برد، سقف درختی را از نظر گذراند و دوباره به پایین برگشت. نفسش را در سینه حبس کرد. رامین لبش را گزید و زمزمه کرد:« رسیدیم؟! »
پارسا، پریا و لیلی هم زمان جواب دادند:« رسیدیم...! »
شادان آرام و با احتیاط پیچک ها را کنار زد و دهانه ی غاری در میان دیواری بلند و سنگی به چشم خورد. همه هم زمان نفس عمیقی کشیدند؛ رامین آرام پرسید:« پس این جا مقصدمونه. » پریا لبش را گزید و گفت:« اوهوم... »
لیلی سرش را پایین انداخت، کمی با خودش کلنجار رفت و بعد ناگهان پرسید:« وقتی برگردیم، می دونیم چی میشه، نه؟! منظورم اینه که... می دزدنمون؟! » پارسا آرام جواب داد:« احتمالاً بله. » شادان عصبی گفت:« خب هیچ نقشه ای نداری؟! هیچ چیزی که باهاش بشه یه جوری فرار کرد؟ اصلاً... اصلاً نمی تونی حدس بزنی که اونا می خوان چطور مدالو بگیرن و... »
ـ نه نمیدونم. مگه من کیم که همه چیو بدونم؟! الان کاریو می کنیم که باید بکنیم و وقتی موقعش رسید، درباره ی نقشه ی دیوها هم یه فکری می کنم.
romangram.com | @romangram_com