#مدال_خورشید_پارت_154
پارسا سرش را پایین انداخت و با ناامیدی گفت:« یه دونه ش کم بود، یه خواهر خل و چل و احمق دیگه به مجموعه ی بدبختیای من اضافه شد. » لیلی بلند شد و در حالی که می دوید تا به آن ها برسد با خنده گفت:« ولی خب هر کدومشون یه خوبیایی هم دارن، مگه نه؟! »
پریا جواب داد:« معلومه! مثلاً من خیلی دختر خوشگل و خوب و مهربون و دوست داشتنی و باهوشی هستم، شادی هم خیلی خوشگل و مهربون و دوست داشتنی و باهوشه، درست مثل من! »
رامین خندید و پارسا گفت:« من مخصوصاً به اون صفت باهوشی که به خودتون چسبوندین خیلی اعتقاد دارم! »
لیلی در حالی که سعی می کرد خنده اش را نگه دارد ادامه داد:« اعتماد به سقف در این حد؟! » شادان دست به کمر شد:« بهتر از اینه که آدم این قدر خشک و بی اعصاب و بی حوصله باشه، همش سر همه غر بزنه و اون قدر سرش تو کتاب بوده باشه که رنگ صورتش سفید سفیده و ایراد گیر باشه؛ یا اون قدر دل و جرئت نداشته باشه که حرف دلشو به اطرافیانش بزنه! »
پریا اخطار داد:« شادان! » و پارسا به طعنه گفت:« فکر کنم اون کسی که از تو تعریف کرد و خواست خوبیاتو نشون بده همین دختری بود که الان زدی لهش کردی! » شادان سرش را پایین انداخت، لیلی پیشانی اش را مالید و با لبخندی محو زمزمه کرد:« نه بابا اشکالی نداره! درست میگین. من اخلاق گندی دارم، ولی خب هر کسی هم نقاط خوب داره هم نقاط بد. »
چهره اش را با خنده ای پوشاند:« مثلاً این برادر شما با این که خیلی باهوشه و خیلی حالیش میشه، یا همیشه می دونه که چه زمانی باید چه کاری رو انجام بده، ولی اخلاقش از خود منم گند تره؛ شما که نبودین ببینینش، یه آدم بداخلاق و بی احساس و بی رحم و مروت بدجنسیه که آدم جرئت نمی کنه از یه کیلومتریش رد شه، همش نفع شخصیشو به دیگران ترجیح میده و کلاً آدم مزخرفیه! »
پارسا با اخم فریاد زد:« هی! » و رامین عصبانی سر خواهرش داد کشید:« لیلی من هیچی بهت نمی گم تو هی بی ادب تر میشی! » شادان و پریا خندیدند و هم زمان گفتند:« ولش کن بابا! » لیلی انگشتش را به سمت دو خواهر نشانه گرفت و اعتراض کرد:« از اینا که بهترم! »
رامین دوباره عصبانی شد و چشم غره رفت:« لیلی! » پریا با خنده گفت:« بابا رامین تو دیگه چه پسری هستی! شبیه معلم پرورشی میمونی! » رامین قرمز شد و با صدای بلند اعتراض کرد:« فقط خوشم نمیاد با هم دعوا کنین! » پریا دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که پارسا فریاد زد:« بسه! »
همه ساکت شدند.
ـ چقدر حرف می زنین! بذارین دو دقیقه تمرکز کنم!
و این طور شد که با یک اخطار کوچک، گروه در سکوت به راهش از میان جنگل گرگان ادامه داد. چند دقیقه بعد، پارسا ناگهان پرسید:« شادان، گفتی که معجون سازی، نه؟ » شادان سرش را تکان داد. پارسا دوباره پرسید:« تو بساطت چی داری؟! »
romangram.com | @romangram_com