#مدال_خورشید_پارت_153
وای نمی دونین دیروز نشستم یه فیلم دیدم به اسم خطای ستارگان بخت ما
دختره سرطان ریه داشت، پسره سرطان استخوان داشت، دوستشون سرطان شبکیه چشم داشت، خلاصه یه بدبختی ای بود فیلمش ولی محشر بود خدایی
من که به شخصه دیروز سه تا سطل گریه کردم، امروزم دو تا سطل گریه کردم، فردا هم احتمالاً گریه خواهم کرد!!!
الانم با وجود امتحان دفاعی که فردا دارم، یه فیلم دیگه دانلود کردم بشینم ببینم!!!
شادان قمقمه را نزدیک دهانش برد و آب آن را تا نیمه سر کشید؛ بعد دهانش را با آستینش پاک کرد و گفت:« چرا این قدر تند تند تشنه م میشه؟! » برادر کوچکترش اخمی کرد و جواب داد:« بس که حرف می زنی! »
معجون ساز جوان لبانش را آویزان کرد و با مظلومیت اعتراض کرد:« بده دارم از زندگیم توی این سرزمین واست میگم؟! اصلاً تقصیر منه که میخوام تو از زندگی اطرافیانت باخبر بشی. »
پارسا آهی کشید و گفت:« آخه این که تو توی ده سالگی یه گربه رو از مرگ نجات دادی یا توی پونزده سالگی باعث شدی دو نفر با هم ازدواج کنن چه ربطی به من داره؟! » رامین هم تأیید کرد و دنباله ی حرف دوستش را گرفت:« راست میگه! چرا به جای اون از کسایی که باهاشون زندگی می کنین حرف نمی زنین؟! »
شادان دستانش را به بالا کشید و گفت:« خب... خاله گلنار خیلی آدم خوبیه. از وقتی وارد اینجا شدم با اون زندگی می کردم. بهم معجون سازی هم یاد داده، ما با هم معجون می سازیم و می فروشیم. »
لیلی پرسید:« مگه نگفته بودین که سه نفری با خاله گلنار و خواهر زاده ش زندگی می کنین؟! خواهر زاده ش کیه؟ » حرف لیلی باعث شد رنگ شادان بپرد و لرزه ای از فرق سر تا نوک پا اندامش را فرا گیرد؛ بریده بریده جواب داد:« به... بهرنگ... وای...! اصلاً یادم نبود! بهرنگ منو میکشه! حتماً تا حالا فهمیده که من چنین خریتی کردم...! » و دو دستی به سرش کوبید.
لیلی خندید و آرام گفت:« شما دوتا خواهر اصلاً به عواقب کاراتون فکر نمی کنین! » و ایستاد تا بند کتانی اش را ببندد. رامین کوله اش را روی دوشش مرتب کرد و ادامه داد:« آدم که بهتون دقت می کنه می بینه کپی برابر اصل همین توی اخلاق و رفتار! »
romangram.com | @romangram_com