#مرد_یخی_پارت_81


نفس هاش به شماره افتادند ...سینه اش سنگین شد ...تازه یاد خوابی افتاد که قبل از اومدن ارمیا دیده بود

چند ساعت بعد، جلوی سه جفت چشم خیره، با اشتیاق لقمه خامه و عسل می گرفت و تو بشقاب ارمیا می ذاشت

خنده یک لحظه از روی لب هاش پاک نمی شد ... دیگه شک و تردید راهی تو تصمیم اش نداشت

خدا راه درست رو بهش نشون داده بود و اون مصمم تر از قبل سعی می کرد،محبتش رو بدون هیچ منتی ارزونی مرد اخموی کنار دستش بکنه

ارمیا لقمه ها رو با اخم و تخم می خوردنه اینکه لقمه های اهدایی افسون رو دوست نداشته باشه...نه ! اخم هاش به خاطر سه جفت چشمی بود که لقمه هاش رو می شماردند...

حرف انیس خانم باعث شد، گره ی ابروهاش بیشتر بشه

-افسون جان ؛ پسرم ایمان وقتی فهمید تو اینجایی خیلی خوشحال شد. امروز مرخصی گرفته تا بیاد تو رو ببینه... الان تو راهه .

افسون لبخند زورکی زد و با استرس نیم نگاهی سمت ارمیا انداخت

می ترسید تلاش یک ساعت قبلش بی نتیجه بمونه !

یک ساعت پیش با کلی قسم و آیه و مظلوم نمایی این مرد رو راضی کرده بود تا چند روزی اینجا بموندند ....حالا می ترسید به خاطر حضور ایمان، ارمیا زیر حرفش بزنه و بخواد برگرده آستارا! افسون و ارمیا تو سالن نشسته بودند و به ظاهر تلوزیون تماشا می کردند انیس خانم تو آشپزخونه مشغول تدارک نهار بود. تصیم داشت چند مدل غذا درست کنه تا جلوی ارمیا آبروداری کنند احساس می کرد داماد همسرش کمی بدخلق و مغروره...به خاطر همین نمی خواست کم بذاره تا بعدا اون مرد به افسون سر کوفت نزنه با اینکه وضع مالی خودشون هم دست کمی از ارمیا نداشت ولی رفتارهای مغرورانه ی ارمیا، کمی دست پاچه اشون کرده بود

romangram.com | @romangram_com