#مرد_یخی_پارت_231


-چی شده دختر خوب! چرا انقدر میلرزی ؟

وقتی جز چند آوای بی معنی چیز دیگه ای نشنید...کمک اش کرد تا بهش تکیه کنه و سمت ماشین ارمیا رفت

در رو باز کرد و شراره رو دراز کش روی صندلی عقب گذاشت و بعد هم خودش سوار شد.

ارمیا با شنیدن صدا، سریع چشم هاش رو باز کرد ومتعجب پرسید:

-چی کار می کنی افسون؟ چرا آوردی اش تو ماشین!؟

-باید بریم بیمارستان !حال اش خوب نیست داره می لرزه !

ارمیا لحظه ای مکث کرد و سرش رو سمت عقب چرخوند...لب های سفید شراره و صورت رنگ پریده اش باعث شد کینه ی چند ساله اش رو کنار بذاره و سریع سمت بیمارستان راه بیافته

تشخیص دکتر فقط یه کلمه بود: ضعف

یکساعت از وقتی که شراره بستری شده بود می گذشت ...ارمیا با اخم های درهم تو سالن نشسته بود و خیره به دخترک روی دیوار نگاه می کرد که انگشت اش رو به نشانه ی هیس روی بینی اش گذاشته بود.

دستی رو شانه های پهن اش قرار گرفت، با اینکه می دونست این دست های ظریف و کشیده متعلق به کیه اما با لجبازی نگاه اش رو از دخترک نگرفت.

romangram.com | @romangram_com