#مرد_یخی_پارت_230
-چشم آقایی تو فقط آروم باش ! من میرم پایین ببینم چه خبره!
صدای بسته شدن در رو شنید اما هم چنان پلک هاش رو بسته نگه داشت
افسون با قدم های بلند و لبخند مهربان روی لب، سمت شراره قدم بر می داشت ...دل اش قرص بود که این دختر هیچ خطری برای زندگی اش نداره.. چون ارمیا معجزه خدا بود!
وقتی درست رو به روی شراره قرار گرفت ، متوجه رنگ پریدگی و بدن لرزان اش شد
-عزیزم خوبی؟
شراره آرام پلک هاش رو از هم گشود و تصویر دختر مورد علاقه ارمیا رو دید...نمی دونست دقیقا چه حسی نسبت به این دختر داره! تنفر یا شاید هم بی حسی...
سرما تا مغز استخوان اش نفوذ کرده بود...به شدت می لرزید و نمی تونست حرفی بزنه!
دو روز آواره ی خیابان های بی در و پیکر شهر شدن ثمره ای جز ناتوانی براش به ارمغان نیاورده بود.
حالا بعد از دو روز، تشنه و گرسنه به اینجا پناه آورده بود.
افسون وقتی سفیدی بیش از حد چشم هاش رو دید ،متوجه بدی حال اش شد و سریع زیر بغل اش رو گرفت
romangram.com | @romangram_com