#مرد_یخی_پارت_229
وقتی وارد کوچه شدند از دور شخصی رو دیدند که جلوی در ایستاده بود.
هرچی نزدیک تر می رفتند تصویر واضح تر می شد...یه دختر با یه کوله ی بزرگ
ارمیا چند بار چشم هاش رو باز و بسته کرد و آرام زیر لب غرید:
-شراره اینجا چه غلطی میکنه؟
ماشین رو گوشه ای پارک کرد و با عصبانیت دست اش رو سمت در برد اما افسون سریع مانع شد-آقایی بذار من برم پایین ببینم چی شده! شما الان عصبانی هستی میری داد و بیداد راه میندازی
دست اش رو پایین آورد و نگاه اش رو سمت چشم های مهربان افسون سوق داد
چند ثانیه تو سکوت به سیاهی چشم هاش خیره موند.
صدای بم و آشفته اش تو فضای ماشین طنین انداز شد:
-برو به اون دختر بگو از اینجا بره ! برای همیشه ...دیگه نمیخوام به هیچ قیمتی تو رو از دست بدم ! دلم کمی آرامش میخواد
بسته شدن پلک هاش هم زمان شد با بوسه ای که تا عمق وجودش نفوذ کرد
romangram.com | @romangram_com