#مرد_یخی_پارت_228
دوباره لبخند عریضی زد
-دوست دارم دست شوهرمه...راستی آقایی زشت نشد آرشام اینا رو با آژانس فرستادی خونه؟!
-نه اونا درکمون می کنند
لب هاش کش اومدند...همه اشتیاق زیادشون رو دیدندو حتما درکشون می کردند ...البته غیر از شیده ! یاد پیام اش افتاد "شوهرت خیلی نامرده...انقدر زحمت کشیدیم اومدیم خواستگاری حالا ما رو به تو فروخت و با یه آژانس قراضه پسمون فرستاد...انشالله امشب وقت ات شه و ارمیا ضد حال بخوره!"
لبخندش تبدیل به خنده ی بلندی شد
ارمیا با تعجب ابروهاش رو بالا فرستاد:
-به چی می خندی خانمی بگو منم بخندم
شانه ای بالا انداخت و آرام گفت :چیزی نیست
نمی تونست که همه ی حرف های دخترانه شون رو به شوهرش بگه هنوز خجالت می کشید.
تا برسند خونه، هردو سکوت کردند و به آهنگ بی کلام عاشقانه ای که فضای ماشین رو پر کرده بود گوش دادند.
romangram.com | @romangram_com