#مرد_یخی_پارت_232
-ارمیا چرا انقدر ناراحتی؟ نمی تونستیم که این طفل معصوم رو تو خیابون رها کنیم ! باید کمک اش می کردیم
از بین دندان های کلید شده اش با صدای عصبانی غرید:
-این طفل معصوم زندگی منو به گند کشیده! این همون عفریته ای که منو پیش رقیب ام شکوند، بعد هم میخواست تو رو از من جدا کنه، حالا هم طعم بهترین شب زندگی ام رو به کام ام زهر کرد...همین که ازش شکایت نکردم لطف بزرگی رو در حق اش انجام دادم پس میشه بفرمایید ما یه ساعته اینجا چرا الاف شدیم؟ افسون گاهی دلم میخواد یه دست مفصل کتکت بزنم ...دل رحمی زیادی تو دوست ندارم ! ...این چند ماه به خاطرت خیلی خودم رو عوض کردم ..به بقیه اهمیت دادم اما زیاده روی ات آزارم میده!
-ارمیا ...
-هیس ساکت باش تا بیشتر از این دق و دلی ام رو روی سرت خالی نکردم !
افسون لبخند کم رنگی زد و سکوت کرد
می دونست تا آخر عمرش باید بابعضی اخلاق خاص ارمیا کنار بیاد.
بعد از چند لحظه آرام بلند شد تا به شراره سری بزنه اما با درد شدیدی که تو دست اش احساس کرد آخ بلندی گفت
ارمیا با عصبانیت بازوش رو فشار می داد...هنوز هم گاهی حمله ی عصبی خفیفی بهش دست می داد.
-کجا داری میری؟ بشین سر جات از کنار من جم نمیخوری
romangram.com | @romangram_com