#مرد_یخی_پارت_226


همه مشغول خداحافظی بودند، آنیا نگاه خیره اش رو از صورت ایمان سر به زیر بر نمی داشت...تو همین چند ساعت احساس خاصی نسبت به این مرد پیدا کرده بود ...دیگه خبری از علاقه ی کورکورانه اش به ارمیا نبود ....شیفته ی متانت و آقایی ایمان شده بود... با فکر به اینکه اون حتی نیم نگاهی هم سمت اش ننداخته بغض کرد و به حال خودش دل سوزوند!...

"چرا باید مردی مثل ایمان به من توجه کنه ! وقتی نه خانواده درست و حسابی دارم نه ظاهر خوبی!...کاش امشب برای جلب توجه بیش از حد آرایش نمی کردم ...من نگاه ها ی ه *ر*زه مرد گل فروش رو نمی خوام !"

با تکان خوردن دستی جلوی چشم اش به خودش اومد و نگاه اش رو سمت آرشام برد:

-چیه داداش؟

آرشام پوفی کشید و به عادت هر روزه اش چشم هاش رو لوچ کرد ...شیده هم نتونسته بود این عادت رو از سرش بندازه:

-کجا سیر می کنی خواهرم؟ آقا ایمان با شماست ! میگه از آشناییت خوشبخت شده .

با شنیدن این حرف چشم های آنیا درخشیدند و ناخودآگاه دست اش سمت شال چهارخونه اش رفت و موهاش رو پوشوند.

نفهمید چطور و کی از خونه آقا یونس در اومدند چون تمام حواس اش پیش نگاه آخر ایمان جا مونده بود. ماشین با سرعت زیادی تو حرکت بود...با چشم های مهربان اش به نیم رخ جذاب همسرش نگاه می کرد ... عاشق صورت مردانه، چشم های قهوه ای و ابروهای پرپشت اش بود. ..شاید به نظر خیلی ها ارمیا معمولی به نظر می رسید اما تو نگاه افسون زیباترین و مهربان ترین بود ...خوب می دونست مردش مثل همه ی آدم های کره ی خاکی از جمله خودش، ویژگی های منفی هم داره اما این دلیل نمی شد پا پس بکشه ...اون می خواست به مرد دوست داشتنی زندگی اش کمک کنه تا با هم به اوج برسند..

-چیه خانمی؟ ! خوردی منو!

از شنییدن صدای بم ارمیا لبخند رو لب اش نشست...باز هم شیطنت وجودش فعال شد:

romangram.com | @romangram_com