#مرد_یخی_پارت_225


نزدیک ساعت دو صبح بود که آرشام با اشاره از آنیا و شیده خواست بلند شند ...

-خب دکتر خیلی خوش گذشت ...یه خواستگاری متفاوت و جالب ... دیگه دیر وقته زحمت رو کم می کنیم !

رو کرد سمت ارمیا و سوالی نگاهش کرد:

-ارمی با ما میایی ؟

ارمیا خیلی دل اش می خواست اونجا بمونه اما وقتی دید کسی بهش تعارف نمی کنه با اکراه بلند شد و با لب و لوچه آویزان سری تکان داد.

افسون هم مثل ارمیا از این دوری خسته بود و با بغض با گل های چادرش بازی می کرد ... دوست داشت باز هم مثل گذشته، بین بازوهای قدرت مند مردش اسیر بشه و تو آرامش به خواب بره .قطره اشک ناخواسته ای از گوشه ی چشم اش سرخورد اما با شنیدن حرف پدر بزرگ اش، چشمه ی اشک اش خشکید.

-افسون جان بابا برو لباس هات رو بپوش تو هم با شوهرت برو.

گل لبخند رو لب های افسون و ارمیا شکفت...چشم های هردو ستاره باران شدند.

افسون با عجله سمت اتاق اش رفت و باعث شد بقیه با صدای بلند بخندند.

سریع مانتوی سنتی آبی اهدایی انیس جون رو با شلوار پارچه ای مشکی پوشید و روسری مشکی سرش کرد و پیش بقیه برگشت .

romangram.com | @romangram_com