#مرد_یخی_پارت_224


احساس خفگی می کرد با عصبانیت کراوات اش رو شل کرد و کف اتاق نشست.

صدای افسون باعث شد سرش رو بالا ببره و تو نگاه دخترک معصوم رو به روش غرق بشه.

-من همون افسون ام اما برای درخواست ام دلیل دارم ...می تونی این کارو نکنی منم دم نمی زنم و باهات ازدواج می کنم چون دوست دارم اما اگه اون خونه رو به اسم ام کنی تا آخر عمر این محبت ات رو فراموش نمی کنم ...می دونم انقدر از مال دنیا پر هستی که از دست دادن اون خونه تاثیری تو اموال ات نمیذاره... تصمیم با خودته آقایی...

دل اش لرزید از این همه مظلومیت صدای افسون ... تو این مدت انقدر از این دختر خوبی دیده بود که می دونست بی دلیل حرفی نمی زنه...سعی کرد جوانه های شک رو تو دل اش ریشه کن کنه! ...با وجود تمام تردید هاش بلند شد و با صدای مصممی گفت:

-قبوله! همین فردا به اسم ات می کنم.

چشم های افسون ستاره بارون شد و وجودش پر از شعف و شادی...

لبخند نشسته روی لب های عشق اش با هیچ چیز قابل قیاس نبود.

سخت بود دل کندن از مال دنیا اما به شیرینی لبخند افسون می ارزید. بعد از برگشت دوباره شون به سالن، همه چیز سریع اتفاق افتاد. سکه به اضافه سفر حج 05 ارمیا هزار سکه رو برای مهریه پیشنهاد داد اما افسون حرف اش یکی بود :

افسون و ارمیا در مورد شرط شون به بقیه چیزی نگفتند و طوری وانمود کردند انگار اتفاق خاصی نیافته.

با توافق آقا یونس و ارمیا زمان عروسی برای دو هفته ی بعد تعیین شد ... همه تصمیم گرفتند تا اون روز بسیج بشند و دست به دست هم بدند تا مراسم به بهترین نحو صورت بگیره.

romangram.com | @romangram_com